به توانی که ندارم ….

by admin

با شعری عاشقانه مهمان سفره دلم باش دراین روزهای سرد…..

   به توانی که ندارم ….

بی روی تو شب ها چه فغانی که ندارم

خون می خورم ازحسرت آنی که ندارم

ازدست غم ودرد کجا، گو، بگریزم

آخربه پناهی وامانی که ندارم

دل درقفس سینه به هرلحظه وهرجای

سوی تو کشد پَربه نشانی که ندارم

بردوش کشم بارغمت تا به قیامت

با این تن وبا طاقت جانی که ندارم

من آرشم ومرزوفا نیست چنان دور

افسوس برآن تیروکمانی که ندارم

خاموشی من نیست نشانی زصبوری

اما چه بگویم به زبانی که ندارم

خونست دلم خون، زغم ورنج زمانه

درسینه چه بس زخم نهانی که ندارم

می خواهم ومی خوانمت ازشوق که شاید

آیی به سراغم، به گمانی که ندارم

خواهم که دهم جان به سرکوی تو، آخر

تن می کشم آن جا به توانی که ندارم