داستان کوتاه مرد خوش طبع و مذاقی

by admin

داستان کوتاه مرد خوش طبع و مذاقی

روزي مردي نزد داکتر روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتي داکتر او را ديد دليل آمدنش را پرسيد، مرد رو به داکتر كرد و از غم هاي بزرگي كه در دل داشت براي داكتر تعريف كرد

مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگويي ها، از دورويي ها، از نامردي ها، از تنهايي، از خيلي ها از… مرد ادامه داد و گفت: از اين زندگي خسته شده ام، از اين دنيا بيزارم ولي نمي دانم چه بايد كنم، نمي دانم غم هايم را پيش چه كسي مداوا كنم

داکتر به مرد گفت: من كسي را مي شناسم كه مي تواند مشكل تورا حل نماييد. به فلان سيرك  یا سرکس برو او جوکرمعروف شهر است. كسي است كه همه را شاد مي كند، همه را مي خنداند، مطمئنم اگر پيش او بروي مشكلت حل مي شود. هيچ كسي با وجود او غمگين نخواهد بود

مرد از داکتر تشكر كرد و در حالي كه از معاینه خانۀ داکترخارج مي شد رو به داکتركرد و گفت: مشكل اينجاست كه آن مرد خوش طبع(جوکر) من هستم