فکاهیات افغانی .2: نویسنده محترم کاکا زنده دل

by admin

 فکاهیات افغانی .2: نویسنده محترم کاکا زنده دل

ماجرای رخصتی تابستان

چند نفر از محصلین پوهنتون قبل از آغاز امتحانات تابستانی به یکی از ولایات سرد سیر کشور به میله رفته بودند . مگر پس از سپری نمودن تقریباً یک هفته وقتی به شهر  برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای یکشنبه امتحان روز شنبه بوده است .
ناگزیر و ناچار تصمیم گرفتند که نزد استاد مضمون بروند و بخاطر حاضر نشدن به امتحان بهانه ای بیاورند . بالاخره با دیدن استاد گفتند : ما روز شنبه سر جنازه پدر یک دوست ما رفته بودیم و قرار بود که قبل از آغاز امتحان برگردیم . مگر در راه برگشت یک تایر موتر ما پنچر شد و بخاطریکه تایر شتپنی یا فالتو نداشتیم ، زیاد معطل شدیم و متاسفانه سر امتحان حاضر شده نتوانستیم . استاد پس از اندکی مکث ، بالاخره قبول کرد که روز بعد بیایند و امتحان شان را سپری کنند
 فردایش محصلین سروقت معینه حاضر شدند و استاد هم پس از آنکه هریک شانرا به اتاق های جداگانه رهنمایی کرد ، ورق سوالات را سپرد تا به تحریر و ارائه جوابات آغاز کنند . استاد پنج سوال آورده بود که هر سوال 20 نمره یا 20 پاینت داشت . سوال اول خیلی آسان و از موضوعات درسی بود که هرکدام از محصلین به راحتی جوابش را تحریر نمودند . مگر بمجردیکه به صفحه دوم مراجعه کردند به چهار سوال ذیل مواجه شدند : سوال دوم : دوست تان که پدرش فوت کرده بود چی نام داشت ؟! سوال سوم : شخصی که فوت کرده بود چی نام داشت و در سن چند ساله گی فوت کرده است ؟! سوال چهارم : جنازه ساعت چند ، کدام روز و در کجا بخاک سپرده شده است ؟! سوال پنجم : کدام تایر موتر پنچر شده بود ؟!!!

نویسنده : کاکا زنده دل

ماجرای زنجیرک پطلون

یک مهاجر افغان با پسر جوانش در یکی از شهر های امریکا رستورانی باز کرده بود و کارش هم به اصطلاح چوک بود . وی که چندان به زبان انگلیسی بلند نبود فقط به کسه کار میکرد و بعضی اوقات در بین میزها میگذشت و سری هم به عنوان خوش آمدید شور میداد . مگر در لحظات ازدخام و بیروبار گاهگاهی فرمایش میگرفت و غذای آماده شدۀ مشتریان را بروی میزها می گذاشت
شبی از شب ها بمجردیکه بر سر هر میز میرفت ، مشتریان چیزی برایش می گفتند که او صرف اوپن ( Open ) اش را میدانست و بس . مرد مهاجر بفکر اینکه مشتریان از وی می پرسند که این رستوران از ساعت چند تا ساعت چند باز است ، در جواب میگفت : یس ! تونتی فور هورز ایز اوپن ، بت اوری نایت فِرَم تن تو تولف ایز وری ، وری بیزی
(Yes ! 24 hours is open but every night from ten to twelf is very , very basi. ) مشتریان با شنیدن حرف های مرد همه قهقه می خندیدند . خلاصه اینکار چندین بار تکرار شد تا اینکه پسرش نزدیک آمد و موضوع را از مشتریان پرسید . پسر پس از درک موضوع به پدرش گفت : پدر جان ! زنجیرک پطلون خوده بسته کنین . اینها به شما گفتن که زنجیرک پطلونیت واز اس . باز شما گفتین که 24 ساعت واز اس . مگر هر شب از ساعت 10 تا 12 بسیار ، بسیار مصروف اس !!!

نویسنده : کاکا زنده دل

ماچ گرفتن

فتح میخواست چیزی بخـَرد . وقتی به دوکان داخل شد کسی نبود . چند لحظه ای نگذشته بود که از پشت پردۀ پسـخانه صدای چندین بار ماچ گرفتن و به تعقیب آن آواز دوکاندار را شــنید که گفت : به ، به ! عجب ران و سینه داری ! فتح چند بار اهه ، اهه سرفه کرد . دوکاندار بمجرد شنیدن صدای سرفه از پسخانه خارج شد .
فتح که فوق العاده احساساتی و تحریک شده بود ، گفت : تره والله بان که مام یک چند تا ماچ بگیرم . دوکاندار که تقاضای فتح را جدی گرفته بود ، گفت : ماچ پنجاه روپیه میتی ؟ فتح که از شوق زیاد دهنش مثل همیشه پخ مانده بود ، گفت : صحیح اس ! قبول دارم . دوکاندار دید که خوب بجانش خورده ، پرسید : پشیمان خو نمیشی ؟ فتح مغرورانه گفت : نی ، نی ! هرکس پشیمان شوه سگ بگرده ، خر بگرده ! دوکاندار گفت : خی مره پیسی خوده پیشکی بتی . فتح صد افغانی را پیش کرد و گفت : اینه ! بگیر پیسه ای دو ماچ ! دوکاندار پس از آنکه پول را گرفت پرده را بلند کرد و گفت : برو دو ماچ خوده بگیر .
مگر هوش کو که ریسپان ( ریسمان ) از پایایش ( پاهایش ) خطا نخوره . میفامی ؟ ایطور یک کلنگی نامدار اس که صدها جنگه بُرده . نسل گیری کدیم ، بخیر چند روز باد از تخم می برایه ! فتح که کم بود شاخ بکشد ، با تعجب پرسید : تو کی ره گفتی که عجب ران و سینه داری ؟ دوکاندار گفت : مالومدار ( معلومدار) دیگه مرغ کلنگی مه گفتم . برو بیادر ! ماچیته بگیر که سری مه ناوخت شده ، دوکانه بسته میکنم !!!

نویسنده : کاکا زنده دل

تعلیمات نظامی

عده ای از سربازان را که جدیداً در یکی از قطعات وزارت دفاع جذب شده بودند ، پس از تعلیمات ابتدایی برای استفاده از سلاح های ثقیله و انداخت بمب به محل معینه که در گوشه ای از فرقه عسکری قرار داشت ، برده بودند . قوماندان حین انداخت بمب دستی به سربازان گفت : ببینین وختی میخاستین که یک بمب دستی ره پرتاب کنین ده قدم اول باید فیوز اوره بکشین .
 باد ازو بطور مسلسل از یک تا ده حساب میکنین و بدون کدام معطلی بمبه به طرف هدف پرتاب میکنین . یکتعداد از سربازان مطابق هدایت و رهنمایی قوماندان به پرتاب بمب ها آغاز کردند و هرکدام به نوبت پس از کش کردن فیوز و شمردن یک تا ده بمب هایشان را بطرف هدف پرتاب میکردند تا اینکه یکی از سربازان ابتدا بمب را در دست چپش گرفت و پس از کشیدن فیوز ، با انگشت های دست راستش به بسیار آهسته گی به شمردن شروع کرد : يو ، دوه ، دری ، څلور ، پنځه . وقتی انگشت های دست راستش تمام شد بمب را درقات پایش محکم گرفت و با انگشت های دست چپش به شمارش ادامه داد : شپږ ، اوه ، اته ، نه … هنوز لس نگفته بود که ناگهان از قسمت قات پایش صدا کرد ……بووووووووم !!!

نویسنده : کاکا زنده دل

کریم دوکاندار

روزی از روزها سیما که تازه با کریم دوکاندار نامزد شده بود ، خواست از راه بازار نامزدش را ببیند و بعد خانه برود . وقتی به دوکان داخل شد کسی نبود . چند لحظه ای نگذشته بود که از پشت پردۀ پسخانه صدای چندین بار ماچ گرفتن و به تعقیب آن آواز کریم را شنید که گفت : به به ! عجب ران و سینه داری . پس از آن کریم پرده را بلند کرد و از پسخانه خارج شد .
سـیما که از خشم چون بید می لرزید با اعصاب خرابی زیاد گفت : تو نمی شرمی خجالت نمیکشی ؟ وختی یک جوان نامزاد دار همرای دیگران ارتباط نا مشروع داشته باشه ، تو بری ایطور آدم چی نام میمانی ؟ کریم با تعجب پرسید : چرا ؟ چی گپ اس ؟ مه بیخی گنگس شدیم . منظورت چی اس ؟ تو کی ره میگی ؟ کی ارتباط نا مشروع داره ؟ سیما چیغ زده گفت : تره میگم ! تره میگم ! پس شو حالی مه خودم با دستهای خود موی کنکیش میکنم .
سیما به سرعت بطرف پسخانه رفت . مگر بمجردیکه پرده را بالا کشید ، دید که به جز از یکمقدار اموال و اجناس دوکان و یک خروس با پاهای بسته شده با یک ریشمه ، دیگر چیزی دیده نمی شود .
 سیما که کم بود شاخ بکشد ، اینبار بجای اعصاب خرابی ، قهقه خندید و با تمسخر گفت : تو مگر دیوانه شدی ؟ ده فکرهستی یا نی ؟ تو کی ره ماچ میکدی ؟ کی ره گفتی عجب ران و سینه داری ؟ کریم که تازه به موضوع پی برده بود خطاب به نامزدش گفت : عزیزم تو اشتباه کدی . مه تره از دل و جان دوست دارم . مه هیچ وخت همرای کسی رابطه نا مشروع نداشتیم . مه مرغیمه ماچ کدم . میفامی ای یک شوق اس . مه ای مرغه زیاد دوست دارم . ای یک مرغ کلنگی نامدار اس . صدها جنگه بُرده !!!

نویسنده : کاکا زنده دل

پاک کاری بینی

مدیر شعبه با عبور از دهلیز به طرف دفترش روان بود . تصادفاً صدای سکرترش را شنید که خطاب به یکی از همکارانش میگفت : بس اس دیگه مامور صاحب بکش بیرون . مدیر شعبه که با شنیدن این جمله کاملاً شوکه شده بود خود را به دروازه اطاق نزدیک ساخته میخواست بداند که آیا اشـتباه کرده و یا واقعاً چیزی را شنیده است.
 اما بازهم شنید که سکرترش گفت : بس اس دیگه مامور صاحب بکش بیرون . مامور شعبه : بان مره که بد رقم کیف میکنه . سکرتر : بس کو مامور صاحب ، چی بلاستی ، آخی شارید ، زخم شد ، شاید خون شده باشه . مامور شعبه : قندم میمانی مره یانی ؟ بان که مه کاری خوده بکنم . سکرتر: وی مامور صاحب چی بلا هستی . یک ذره خجالت بکش .
آخی از برای خدا ، نیم ساعت شد بکش دیگه که بیخی دلم بد بد میشه . مدیر شعبه که حوصله اش بکلی سر رفته بود و اعصابش فوق العاده خراب شده بود با لگد ، محکم به دروازه اطاق کوبیده ، دروازه را باز کرد . ولی وقتی داخل اطاق شد ، دید که مامور شعبه یک کلک خود را تا آخر در بینی اش داخل کرده و پاک کاری میکند !!!

نویسنده : کاکا زنده دل

 جانشین پادشاه

 میگویند پادشاهی که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود ، تصميم گرفت برای خود جانشينی انتخاب کند . بناً تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه یا تخم گياهی را داد و از آنها خواست که دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معين نزد او بياورند .
يکی از آن ها جوانی بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گيرد ، بنابر اين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هوای ديگری پرورش دهد ، به همين دليل به کوهستانی رفت و خاک آنجا را هم آزمايش کرد ولی موفق نشد . حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد
 بالاخره روز موعود فرا رسيد . همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند . پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد . وقتی نوبت به همان جوان رسيد ، پادشاه از او پرسيد : پس گياه تو کجا اس ؟ جوان ماجرا را برای پادشاه تعريف کرد .
 در اين هنگام پادشاه دست جوان را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد . همه جوانان اعتراض کردند . پادشاه روی تخت نشست و گفت : اين جوان درستکارترين جوان شهر است .
 من قبلاً همه دانه ها را در آب جوش انداخته بودم ، بنابر اين هيچ يک از دانه ها نمی بايست رشد مي کردند . پادشاه ادامه داد : مردم به یک پادشاهی نياز دارند که با آنها صادق باشد ، نه پادشاهی که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند

نویسنده : کاکا زنده دل

 جراحی پلاستیکی

خانمی عاشق زیبایی بود و از دوران جوانی علاقه فراوان به فیشن و آرایش داشت . همیشه به سر و صورت خود می رسید ومیخواست که جوان بماند و هیچگاه پیر نشود . با افزایش سن و سالش بالاخره آهسته ، آهسته آثار پیری و چین و چروک در رویش ظاهر شد .
چون با مشاهده این وضعیت سخت ناراحت شده بود فوراً نزد داکتر جراح رفت تا رویش را جراحی پلاستیکی کند . جراحی پلاستیکی موفقانه صورت گرفت و زیبایی گذشته اش را باز یافت . بعد از آن هر از گاهی که چین و چروک در رویش ظاهر می شد فوراً نزد جراح میرفت و بازهم جراحی میکرد . مرتبه اخیر وقتی برای جراحی رفت ، داکتر گفت : تا حالی بیش از ده دفعه رویته جراحی پلاستیکی کدیم و باد ازی هرچی سن و سالیت بالا میره بازهم یکتعداد چین و چروک نو پیدا میشه . مه امدفعه یک پیچ ده تالاق سریت نصب میکنم .
هر وخت که ده رویت چین و چروکه دیدی همی پیچه یک چوری تیت کو خود بخود گم میشه . پس از یک مدتی خانم برای داکتر جراح زنگ زد و با وارخطایی گفت : داکتر صاحب ! زود به دادم برسین ! ده زناقم ( زنخ ) یک غار پیدا شده ! داکتر که به اصل موضوع پی برده بود ، گفت : همشیره جان ! دیگه پیچه تیت نکنی که نافیت ده رویت آمده !!!

نویسنده : کاکا زنده دل

شوخی سرگروپ

چند نفر از کوهنوردان بطرف قله ای کوهی روان بودند . سرگروپ شان که لکنت زبان داشت در وسط راه گفت : خ خ خ … خی خی خی … اعضای گروپ چند لحظه انتظار کشیدند مگر وقتی دیدند که حرفهایش را گفته نمیتواند بی خیال به راه رفتن شان ادامه دادند . اینکار در مسیر راه چندین بار تکرار شد مگر کوهنوردان بازهم به حرفهای سرگروپ توجه ای نکردند و به رفتار شان ادامه میدادند .
بالاخره وقتی به قله ای کوه رسیدند سر گروپ گفت : خ خ خ خی خی خی خیمه ره … فراموش … کدیم … که … کتی … خود … بیاریم . همه اعضای گروپ با اعصاب خرابی و قهر زیاد گفتند : خی چرا زودتر نگفتی ؟ ناگزیر تصمیم گرفتند که برای آوردن خیمه برگردند .
بمجردیکه حرکت کردند بازهم سر گروپ گفت : ش ش ش شو شو شو … مگرهمه به راه رفتن خود ادامه دادند و هیچ توجه ای به حرفهای سرگروپ نکردند . وقتی به پایین کوه رسیدند ، سر گروپ که از عقب شان می آمد ، با خنده گفت : ش ش ش … شو شو شو … شوخی … کده … بودم !!!

نویسنده : کاکا زنده دل

سه طالب

شام یکی از روز ها سه نفر طالب به یک قریه داخل شدند . یکی از آنها یک رهگذر ریش سفید را با سلاح دست داشته اش تهدید کرد و گفت : ما امشو ده همی کریه ( قریه ) میباشیم . تو باید ماره ده خانه ای خود جای بتی او نان ما ده گردن تو اس . ایره بپامی که از آمدن ما کسی خبردار نشوه . اگه نی باز جای به جای تره کتی پامیلت ( فامیلت ) میکوشیم .
 مرد ریش سفید که زیاد ترسیده بود ، ناگزیر آنها را به خانه اش بُرد و برای شان غذا آماده ساخت . پس از صرف طعام متوجه شد که فضای اتاق را یک نوع گنده گی و بوی طعفن فرا گرفته است .
 بناً به شوخی از هرسه طالب پرسید : شما ده طول یکسال چند بار خوده می شوئین ؟ طالب اولی گفت : ده یکسال یگان ۱۲ دپه ( دفعه ) خلاصه ده یک ماه یک دپه .
طالب سومی رو به اولی کرد و گفت : والله تام بیخی حمامی گشتی . بعداً طالب دومی گفت : ما ده یکسال یگان سی تا چهل دپه خوده می شوئیم . طالب سومی گفت : تو خو والله بیخی ماهی گشتی . بالاخره ریش سفید رو به طالب سومی کرد و پرسید : خودت چطور ؟ طالب سومی گفت : وروره ! تو هم عجب گفا میزنی .
 اگه ده کدام حمله انتحاری یا جبهه کشته شدیم خو حاجت به ششتن نیس ! ده غیر از او هر وخت که موردیم ، بی ازو مورده شوی ميشويه . ما ديگه چرا تکليپ بکشیم !!!

نویسنده : کاکا زنده دل

طلب از خدا

معمولاً در روز های نوروز جهنده شاه ولایتماب در یکتعداد از شهر ها و محلات مخصوصاً در روضه شریف واقع در شهر مزار شریف و زیارت سخی شهر کابل بر افراشته میشود .
میگویند در یکی از روزهای نوروز درست زمانیکه جهنده شاه ولایتماب در یکی از نواحی شهر کابل بر افراشته می شد ، یکی از ریش سفیدان و متنفذین محل که به ماما علم مشهور بود ، با شفیع آوردن شاه ولایتماب به دربار خداوند بزرگ ، به آواز بلند گفت : خدایا ! به همی روی شاه اولیاه بریمه پیسه بتی ، پیسه ! خیر اس خرچ کدنیشه خودم یاد دارم !
در همین اثنا یک نفر دیگر بطور جدی صدا کرد : او ماما ! چی میگی ؟ پیسه چی اس ؟ از خدا ایمان بخای ( بخواه ) ایمان ! ماما علم که یک مرد با تجربه و حاضر جواب بود ، گفت : جان ماما ! همی لحظه وختیش اس ! هرچی نداری از خدا طلب کو !!!

نویسنده : کاکا زنده دل

 ترس از بد قولی همراهان

صبح وقت یکی از روزها که هنوز آفتاب نبرآمده بود ، چند نفر از جوانان قریه به قله ای یکی از کوه ها به میله رفته بودند که پس از سیر و تماشـا و خوشگذرانی ، عصر همانروز دوباره به قریه ای شان برگردند . بمجردیکه به قله ای کوه رسیدند ، متوجه شدند که ترموز های چای و آب نوشیدنی را فراموش کرده اند که با خود ببرند . پس از اندکی گفت و گو بالاخره مطابق به رواج های محلی شیر و خط انداختند و در نتیجه به یکی از همراهان شان وظیفه دادند که هرچه زودتر بر گردد و ترموز های چای و آب نوشیدنی را با خود بیاورد . جوان خطاب به همراهانش گفت : مه به شرطی میرُم که تا وختیکه دوباره برگردم شما باید به خوردن غذا و میوه جات شروع نکنین .
دوستانش قول دادند و اوهم که چندان رضائیت نداشت دل نادل براه افتاد . پس از گذشت تقریباً نیم ساعت یکی از آنها گفت : حالی شاید ده قسمت های وسط کوه رسیده باشه . بعد از یکساعت ، دیگری گفت : حالی شاید ده خودی قریه رسیده باشه . خلاصه به همین ترتیب پس از گذشت مدت زمانی هرکدام تبصره هایی میکردند . وقتی دو ساعت پوره شد ، از آن به بعد هرکدام لحظه شماری میکردند و بیصبرانه انتظار رسیدنش را داشتند .
مگر ساعت ها گذشت و درحالیکه سخت چشم براه بودند و از هر طرف نگاه میکردند ، این انتظار هیچ به پایان نمی رسید . در نهایت پس از آنکه عقربه های ساعت ، دوازه ظهر را نشان میداد همه جوانان که سخت عاصی و کوفتی بودند و از طرفی هم بخاطریکه بدون خوردن صبحانه بی اندازه گرسنه شده بودند و به اصطلاح معده های شان قـُر ، قـُر میکرد ، مشترکاً به توافق رسیدند که ناگزیر و ناچار به خوردن غذا آغاز کنند . خلاصه دسترخوان را هموار کردند و غذا ها را بروی سفره چیدند . مگر بمجردیکه اولین لقمه ها را به دهن میکردند ، دفعتاً جوان که از ابتدا تا آن زمان در پشت یک سنگ بزرگ خودرا پنهان کرده بود ، بلند شد و با سروصدا و داد و فریاد زیاد گفت : ای نا مردا ! مه نه گفته بودم که اگه مه بری آوردن چای و او ( آب ) برُم شما ده غیاب مه به خوردن غذا و میوه ها شروع میکنین ؟!!!

نویسنده : کاکا زنده دل

 بیت خواندن طفل خورد سال

طفل خورد سالی در محفل سالگرد تولدش چندین بار در برابر مهمانان خطاب به مادرش گفت : مادر جان ! ایش دارم ، مادر جان ! ایش دارم . فردای آنروز مادرش طفل خودرا نصیحت کرد و گفت : جان مادر ! هوش کنی که دیگه هیچ وخت پیش مهمانها نگویی که ایش دارم . بسیار بد است سریت خنده میکنن . هروختیکه شاش داشتی به بسیار آهسته گی بریمه بگو که مادر مه بیت میخانم .
 بعد از آن هرباریکه طفلک به مادرش میگفت مه بیت میخانم . مادرش فوراً اورا به تشناب میبرد تا رفع حاجت کند . چند روز بعد طفلک با مامایش رفت و شب هم در اتاق آنها خواب کرد . نصف شب از خواب بیدار شد و خطاب به مامایش گفت : ماما جان ! ماما جان ! مه بیت میخانم ! مامایش گفت : جان ماما ! باز صبح بیت بخان ( بخوان ) . حالی ده بیت خاندن تو کلگی از خو بیدار میشن .
 خلاصه این تقاضا ها چندین بار پیهم تکرار شد ولی مامایش که غرق در خواب بود با حالت خواب آلود نصیحتش را تکرار میکرد . بالاخره طفلک که طاقتش طاق شده بود به گیریه افتاد و با حالت زار بازهم گفت : ماما جان ! مه بیت میخانم ! مامایش که از این شله گی های خواهر زاده اش بکلی به جان رسیده بود ، گفت : خی جان ماما ! آستا ، آستا ( آهسته ، آهسته ) ده گوش مه بخان که دیگرا از خو بیدار نشون !!!

نویسنده : کاکا زنده دل

جنگسالار در دوزخ

جنگ سالاری را که در طول حیاتش بالای مردم مظلوم و بیچاره زیاد ظلم و ستم کرده بود به دوزخ داخل میکردند . یکی از موظفین دوزخ برایش گفت : ما ده اینجه دو بخش داریم . یکی بخش افغانها و یکی هم بخش خارجی ها . از خاطریکه ده آخر عمرت توبه کده بودی و از اذیت و آزار مردم دست کشیده بودی ما بری تو یک چانس میتیم . هر بخشی دوزخه که خودیت انتخاب میکنی ما تره ده همونجه داخل میکنیم .
 جنگ سالار پرسید : فرق بین ازی دو بخش چی اس ؟ شخص موظف گفت : ده بخش خارجی ها هفته یک دفعه قیری داغه کتی قیف ده دان شان می ریزانند ، مگر ده بخش افغانها هر روز ! جنگ سالار پس از لحظه ای چرت و فکر بالاخره تصمیم گرفت و در بخش خارجی ها داخل شد .
 چند ماه به هزار مشقت گذشت و هرهفته پس از ریختن قیری داغ ، شکر میکشید که در بخش افغانها نرفته بود ورنه هر روز باید درد سوختن قیر را تحمل میکرد . روزی از روزها خواست به بخش افغانها یک سری بزند و از وضعیت آنها دیدن کند . بمجردیکه نزدیک دروازه بخش افغانها رسید ، دید که همه ای شان آسوده و آرام در هرگوشه ای نشسته اند و سرگرم صحبت و قطعه بازی هستند .
جنگ سالار خطاب به آنها با آواز بلند صدا کرد : کتی قیری داغ چی حال دارین ؟ پروگرام قیر چند بجه شروع میشه ؟ درحالیکه همه قهقه می خندیدند ، یکی از آنها گفت : برو بیادر ! اینجه از قیر میر خبری نیس ! سر پرستی اینجه ره هم بدست افغانها دادن . یک روز اگه قیر اس قیف نیس . یک روز اگه قیف اس قیر نیس . باز یک روز هم اگه قیر و قیف اس ، ماموریش نیس !!!

نویسنده : کاکا زنده دل