فکاهیات افغانی ـ 1: نویسنده محترم کاکا زنده دل

by admin

فکاهیات افغانی ـ 1: نویسنده محترم کاکا زنده دل

پسر خرد سالی بالای چوکی نشسته بود  و تخم میخورد. کسی پرسید: او بچه چی میکنی ده سری چوکی شیشتی تخم میخوری  ؟

پسرک گفت: خی ده سری تخم  بشینم چوکی ره بخورم ؟!!

——————————–

ریس جمهور گفت : در خواب دیدم که هفت زاغ برایم هفت کاسه زردآلو آوردند و من هم تمامشان ره خوردم ، تعبیر چیست ؟
یوزارسیف گفت : هفت سال چنان در مملکت ات مرداری کنی که تا هفتاد سال دیگر مردم خسته زردآلو جمع کنند
——————————–

مردی فرياد كنان از خانه به طرف كوچه دويد و گفت: كمک ! كمک ! او مردم خشویم خود كشی كده و خوده به طناب اويزان كده.
چند نفر از همسايه ها با عجله و شتاب آمدند و یکی از آنها گفت: خی زود بريم که طنابه ببريم.
مرد گفت: نی یک چند دقیقه صبر كنين ! مه که میامدم هنوز نمرده بود 
——————————

یک نقاش حرفه ای شغلش را ترک کرد و مشغول طبابت شد. پیرمرد حکیمی به او گفت: عجب کاری کدی ! تو بسیار زرنگ و هوشیار هستی ! زیرا خطا ها و اشتباهات تابلو ها و تصویر ها را همه می بینند و ملامتت می کنند، مگر خطا ها و اشتباهات طبابت را خاک می پوشاند و تا ابدالابد از نظرها پنهان و مخفی میمانند 
——————————

پسر خرد سالی که هنوز به خواب نرفته بود و بیدار بود، ناگهان در تاریکی شب متوجه شد که کسی دست خود را در جیب پدرش داخل میکند. پسرک که زیاد ترسیده بود، یک چیغ زد و گفت: پدر ! پدر ! بخیز ببین که یک دزد پدر نالت ( لعنت ) دست خوده ده جیبیت کده و پیسه هایته میگیره.
پدرش که از عادت همیشگی خانمش آگاه بود، گفت: جان پدر! خوب نیس آدم به مادر خود ایطور نمیگه و اهانت نمیکنه

——————————

روزی فتح به حمام رفته بود و بدون اینکه به سرش آب بریزد و تر کند به مو هایش شامپو زد.
فضلو با تعجب پرسید: او لوده ! تو خو هنوز سریته تر نکده بودی چرا شامپو زدی ؟
فتح گفت: تو همیقه هم نمیفامی ؟ ده روی شامپو نوشته شده که برای مو های خشک 
——————————

فضلو از فتح پرسید: تو برگر ره می شناسی ؟
فتح که در گذشته اشتباهاً با کاغذش خورده بود، گفت: آه ! چطور نمیشناسم آخریش بیخی قاغذ ( کاغذ ) واری مزه میته

—————————

قرار بود مسابقه بایسکل رانی برگزار گردد. فتح خط اندازی سرک هایی را که در مسیر مسابقه قرار داشت، به اجاره گرفته بود. روز اول دو کیلومتر، روز دوم یک کیلومتر، روز سوم دوصد متر و روز چهارم صرف پنجاه متر را رنگ کرد. رئیس کمیته ملی المپیک که از پیشرفت کار خط اندازی مسیر مسابقه بازدید میکرد، با تعجب از فتح پرسید: ای چه قسم کار اس ؟ چرا هر روز کمتر از روز گذشته کار میکنی ؟
فتح که از سر و رویش عرق جاری بود، نفسک زنان گفت: صاحب ! مه بهتر از ای کار کده نمیتانم. روز بروز فاصله مه از بیلر ( بیرل ) رنگ زیاد میشه. تاکه میرم و برسه ( برس را ) به رنگ میزنم و پس میایم وقتم ضایع و روزم گم میشه

——————————-

میگویند روزی سربازان امریکایی ، آلمانی و افغانی برای تثبیت شجاعت و دلیری شان مسابقه میدادند. جنرال امریکایی از دور بالای سربازش فیر کرد. مرمی از بغل روی سرباز گذشت و درحالیکه قسمت دلک گوش او را با خود برده بود مگر او از جایش تکان نخورد. جنرال امریکایی پرسید: اوگار ( افگار) شدی ؟
سرباز گفت: نخیر صاحب ! سرباز امریکایی هیچ وقت اوگار نمیشه.
سپس جنرال آلمانی بالای سربازش فیر کرد که مرمی یک قسمت موی پیشانی او را با خود برد. جنرال آلمانی از سربازش پرسید: ترسیدی ؟
سرباز آلمانی گفت: نخیر صاحب ! سرباز آلمانی هیچ وقت از مرمی نمیترسه.
بالاخره نوبت به سرباز افغانی رسید. جنرال افغانی به نوک پنجه سربازش فیر کرد. او هم قطعاً از جایش تکان نخورد. جنرال با غرور پرسید: بچیم اوگار شدی ؟
سرباز افغانی یک سلامی زد و گفت: نخیر صاحب ! سرباز افغانی هیچ وقت اوگار نمیشه. بعد از آن یک قدم پیش گذاشت و آهسته به گوش جنرال گفت: قوماندان صاحب ! ری نزنین. اصلاً مرمی به پنجه هایم نخورده چراکه نمره پایم 39 اس مگر بریمه بوت نمره 45 دادن 
————————————–

فقیری از کوچه میگذشت و با آواز بلند صدا میکرد: بنام خدا یک لغمه ( لقمه ) نان بتین.
مادری یک پارچه نان را به پسر خرد سالش داد که برای فقیر بدهد. پسرک نان را به فقیر برد و چند لحظه بعد دویده ، دویده برگشت و گفت: مادر جان ! دیگه بری ازی فقیر نان نتین.
مادرش با تعجب پرسید: چرا بچیم ؟
پسرک گفت: از خاطریکه نانه بنام خدا میگیره مگر خودش می خوره 
————————————

فتح میخواست که در یک فارم جنگلداری مقرر شود. رئیس فارم بخاطریکه استعداد و توانایی او را آزمایش کرده باشد ، یک اره برقی را برایش سپرد و هدایت داد که 100 تا درخت را اره کند. فتح پس از اره کردن 90 تا درخت ، چون زیاد ذله و مانده شده بود در گوشه یی نشست که رفع خستگی کند. یکی از مسئولین گفت: چرا نشستی ؟ روشنش کو و 10 تا درخت دیگیشه هم اره کو و کار خوده یکسره تمام کو.
فتح با تعجب پرسید: مگر ای اره روشن هم میشه ؟ 
——————————–

فتح تازه نامزد شده بود. مگر از بسکه ساده و شرمندوک بود و جرات نداشت که در مقابل خسر و خشویش با نامزدش صحبت کند ، رفقایش همیشه او را آزار میدادند.
یکی از روز ها وقتی از خانه خسرش برگشت رفقایش پرسیدند: او لوده ! نامزادیته دیدی کتیش گپ زدی ؟
فتح گفت: نی و الله از خسر و خشویم خجالت کشیدم.
رفقایش او را زیاد ملامت کردند و یاد دادند که بار دیگر چگونه با او ببیند و خلوت کند.
چندی بعد فتح شب بخانه خسرش مهمان بود. فردا صبح وقتی از خانه خسرش برگشت ، رفقایش دورش جمع شدند و پرسیدند: نامزاد خوده دیدی ؟
فتح که دهنش مثل همیشه پخ مانده بود ، گفت: آه !
با علاقمندی پرسیدند: بگو خی چی کدی ؟
فتح گفت: طرفیش چشمک کدم.
رفقایش گفتند: آفرین ! مگر وختی چشمک کدی خسر و خشویت تو ره ندیدن ؟
فتح گفت: نی ! برق ها رفته بود  
———————————

پولیس های ترسو

میگویند شام یکی از روز ها در یکی از نواحی شهر دو نفر از پولیس های گزمه در راه روان بودند. مرد رهگذری از مقابل با عجله و شتابان نزد شان آمد و گفت: او بیادرا شما پولیس های گزمه هستین ؟
یکی از پولیس ها گفت: آه ! خیریت اس ؟ چی کار داشتی ؟
رهگذر با وارخطایی گفت: اونجه ده دان کوچه یک نفر ایستاد شده ، چاقو ده دستش اس هرکس که از راه تیر میشه جیب هایشه لچ میکنه. تباه تباه شدم ساعت و کل پیسه های مره هم گرفت.
پولیس دومی گفت: خوب شد که گفتی اگر نی حالی ما هم از همو راه میرفتیم  
——————————-

پسر خرد سالی دروازه ای را تک تک میزد. از قضا در همین وقت یک نفر چاق و فربه از کوچه میگذشت. پسرک گفت: کاکا جان دستم نمیرسه همی زنگ دروازه ره خو بزن.
مرد دلش سوخت و بخاطریکه به پسرک کمک کرده باشد چند باری زنگ دروازه را فشار داد.
بمجردیکه صدای جرنگ ، جرنگ زنگ بلند شد پسرک با وارخطایی گفت: کاکا بگریز که حالی صاحبش میایه

——————————
جنگسالار در تشناب

روزی فتح در بس شهری سوار شد و بطرف خانه میرفت. درحالیکه زیاد ازدحام و بیروبار بود و حتی راکبین به شکل چسپیده به هم ایستاد بودند و به زحمت نفس میکشیدند ، فتح در بین سرویس ایستاد شده بود و بی اعتنا به دیگران ، مانند یگان کاکه ها یا فاتحین جنگ دست هایش را به کمرش گرفته بود و جای یک نفر دیگر را بند انداخته بود. یک نفر صدا کرد: او بیادر ! خوب می بینی که سرویس چقدر بیروبار اس. خی چرا ایطور دست به کمر ایستاد شدی ؟ یک کمی خوده جمع و جور کو درست ایستاد شو که دیگرا هم صحیح جای شون و راحت باشن.
فتح با وارخطایی به زیر بغل هایش نگاه کرد و با تعجب پرسید: اوهو ! خی خربوزه هایم کجا اس ؟ خربوزه هایمه کی از زیر بغلم دزدی کده ؟