لطیفه وفکاهیات قسمت اول

by admin

در شهري در آمريكا
آرايشگري زندگي مي‌كرد كه سالها بچه‌دار نمي‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و اوبچه‌دار شد! روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود. روز دوم يك گل
فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت از طرف گل
فروش دم در بود. روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد
در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد. حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، با چه منظره‌اي روبرو شد؟ چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين
مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر مي‌زدند كه پس چرا اين مردك الاغ مغازه‌اش
را باز نميكنه

—————————-

زن کشیش مشغول پر کندن چند مرغ بود. گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را قاپید و فرار کرد. زن فریاد زد: کشیش گربه مرغ را برد. کشیش ازتوی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: کتاب را بیاور!
گربه تا این را شنید مرغ را انداخت و فرار کرد.
گربه های دیگر دورش جمع شدند و با افسوس پرسیدند: تو که این همه راه مرغ را آوردی
چرا آنرا انداختی؟ گربه گفت: مگر نشنیدید گفت کتاب را بیاور؟ گربه ها گفتند کتاب  فرستاده آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟ گربه گفت اشتباه شما همین جاست، کشیش می خواست
آیه ای پیدا کند و بگوید از این به بعد گوشت گربه حلال است و
نسل مان را از روی زمین بردارد

—————————-

یک نفر طوطیش رو گم میکنه، میره کلانتری
میگه من طوطیم رو گم کردن مسئولین کلانتری میگن خوب ما چکار کنیم؟ طرف میگه هیچی
اگر گرفتید بدونید که فحش هایی که به کشیش ها میده نظر شخصی خودشه به من ربطی نداره

————————

يه يارو زنگ ميزنه پيتزا فروشي ميگه يه
پيتزا مي خواستم. فروشنده ميگه . به نام … ؟ يارو ميگه، آخ آخ ببخشيد، به نام خدا، يه پيتزا مي خواستم

—————————-

یک نفر سرباز ميره لاس وگاس، زنگ ميزنه به خانمش ميگه: فكر كنم
شهيد شدم؟! خانمش ميگه چرا؟ ميگه: آخه اينجا بهشته

—————————-

غضنفر رفت تعليم رانندگي رفيقش پرسيد چطور بود؟ گفت: گفت
خوب بود ولي مربيه خيلي مذهبي بود. هر طرف من مي پيچيدم مي گفت يا امام رضا ياابوالفضل

—————————-

درس اول
يه روز مسوول فروش، منشي دفتر، و مديرشرکت براي ناهار به سمتی  قدم مي زدند
تصادفأ چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزوبرآورده مي کنم منشي مي پره جلو و ميگه: اول من، اول من! من مي خوام که توي باهاماس باشم، سوار يه قايق
بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم! پوووف! منشي ناپديد ميشه
… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من، حالا من من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم … پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه بعد جن به مدير ميگه: حالا
نوبت تواست مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشند
نتيجه
اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه

—————————-

درس ششم
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود
همديگر رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد
زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن… بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره
دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون: اولي: پسر من باعث
افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم
درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و
حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد
دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه
شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان
اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث
افتخار من شده … اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده
شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر
وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري
بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم
برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟! سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد
پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي
داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه
كلوپ مخصوص كار ميكنه! سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي دوست
چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي
بدي هم نداره. اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين
دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت

نتيجه
اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن

—————————-

درس هفتم
داخل اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتي همه آقايون جمع بودند یکبارموبايل روي يه نيمكت شروع
ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده
و شروع مي كنه به صحبت. بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن

مرد: الو؟ صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟ مرد
آره! زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط
۱۰۰۰ دلاره
اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره
زن
من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ روديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري
زن: عاليه. اوه  يه چيز ديگه  اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم
دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰
دلاره
مرد: خب برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار
بيشتر ندي
زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم. خداحافظ
مرد
خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه
كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟
نتيجه
اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين

—————————-

درس هشتم
يه زوج  ۶۰ ساله به
مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره
بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون
ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار
بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم! زن از خوشحالي پريد بالا
و گفت:چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش
رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي
دستهاي زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت
اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد
بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از
من كوچيكتر باشه. زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد
برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش
شد
نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولي فرشته ها زن هستند

—————————-

بوش و بلر و احمدي نژاد ميميرند ميروند جهنم. پس از مدتی دلشون براي
كشور خودشون تنگ ميشه و ميرن نزد شيطان و درخواست می کنند که بگذاره به كشورشون زنگ
بزنند. شيطان ميگه باشه ولي گرونه ها، بوش 5 دقيقه حرف ميزنه. شيطان ميگه 100
ميليون دلار. بلر 3 دقيقه حرف ميزنه شيطان مبگه 20 ميليون پوند. احمدي نژاد ميره
نيم ساعت حرف ميزنه. شيطان ميگه مجاني بود. بوش و بلر اعتراض مي کنن ميگن. شيطان
ميگه از جهنم به جهنم زنگ زدن تلفن داخلي حساب مي شه

—————————-

یک
خارجی که از ایران دیدن می کرد، در شهری دید که همه مردم به سر و سینه خود می زنند
و گریه می کنند. پرسید چی شده؟ راهنما گفت یکی از امامان فوت کرده
پرسید چه
وقت؟ من که در اخبار چیزی نشنیدم
راهنما گفت “1400 سال
پیش
خارجی با تعجب گفت “عجب در این مملکت اخبار دیر به دست مردم می
رسد

—————————-

اخیرا معلوم شده، اینکه بوش به نامه احمدی نژاد جواب نداده
صحت ندارد. بوش طی جوابیه ای به احمدی نژاد اظهار داشته که من یزدگرد سوم نیستم که
نامه ات را پاره کنم. خودم میایم ایران ……..تو پاره می کنم

—————————-

خبرنگار خارجى

مياد تهران ميره مسجد، مى بينه همه صف
ايستادن واسه غذا، ميگه مگه اينجا نماز نميخونن؟ ميگن نماز مى خواى برو دانشگاه
تهران، ميگه پس دانشجوها کجان؟ ميگن اگه منظورت روشنفکرا و دانشمنداس برو زندان
اوين. ميگه مگه دزدا رو نميبرن زندان؟ ميگن زکي، پس مملکت رو کی اداره
کنه؟

—————————-

از محصلی، در امتحان پرسیدند: بعد از اینکه حضرت یونس رفت
توی شکم ماهی چه اتفاقی افتاد؟ گفت: فکر کنم برای بیرون
آوردنش یونسکو رو تاسیس کردند

—————————-

حاج آقا مسجد میسازه، می بینه هر کاری میکنه کسی
نمیاد اونجا نماز بخونه، یه تابلو میزنه رو سر در
مسجد و مینویسه: نماز صبح 1 رکعت، بدون وضو

—————————-

چوپان دروغ گو میمیره، شب اول قبل نکیر و منکر ازش میپرسند
تو کی هستی؟ میگه من؟ من دهقان فداکارم

—————————-

طلبه ای در قم ميخواسته خودكشي كنه يه تير به مغز خودش
شليك ميكنه، نيم ساعت طول می کشه تا بمیره! از همه دنيا دانشمندها جمع مي‌شن كه
ببينيد قضيه چي بوده، ‌بعد از دوسال تحقيق مي‌فهمند كه گلوله تو اون نیم ساعت داشته
دنبال مغز يارو ميگشته

—————————-

يکي  را ميگن معما بگو، ميگه اون
چيه كه زمستونا خونه رو گرم ميكنه تابستونا بالاي درخته؟ دوستش هرچي فكر ميكنه
جوابشو پيدا نميكنه، ميگه: نميدونم، خودت جوابشو بگو؟ ميگه بخاري!  دوستش ميگه
باباجون بخاري زمستونا خونه رو گرم ميكنه ولي تابستونا چه جوري بالاي
درخته؟ ميگه: بخاريِه خودمه دوست دارم بگذارمش بالاي
درخت

—————————-

مرد ایرانی ميپرسن: به نظر شما اگه
آمريكا افغانستان و عربستان رو بگيره، به كره و چين هم حمله كنه تكليف ايران چي
ميشه؟ ميگه: چي ميشه نداره، خیلی هم خوبه. ايران ميره جام جهاني

—————————-

دو ایرانی

را ميبرن جهنم، اما وسط راه ميگن به شما يه حق اتخاب ميديم. ميگن چيه، ميگن اينجا 2
نوع جهنم داريم يکي جهنم ايراني هاست، يکي جهنم خارجي ها، ميپرسن فرقش چيه، ميگن تو
جهنم خارجي ها هفته اي يک بار قيـر داغ ميريزن تو سرتون اما تو جهنم ايراني ها هر
روز این کارو می کنند. خلاصه اولی ميگه من ميرم تو جهنم خارجيا و دومی هم مياد تو
جهنم ايرانيا. يه چند ماهی بعد اولی ميبينه خيلي سخته، ميگه بيچاره دومی که هر روز
قير تو سرش میریزن. خلاصه، ميره ميبينه اولی با رفيقاش نشسته داره گل میگه و گل
میشنوه و خبري هم از قير داغ نيست. ميگه جريان چيه؟ میگن بابا جون، اينجا  جهنم
ايراني هاست يک روز قيرش نيست، يک روز قيرش هست قيفش نيست و یا يه روز  دو تاش هست
يارو نمي ياد سر کار

—————————-

فالگير: فردا شوهرتون ميميره!زن:
اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا
نه؟

—————————-

از يه بچه نسل سه ای ميپرسن پس جواب خون شهدا را کی می ده
ميگه خب معلومه آزمايشگاه

—————————-

يه روز حاج آقا رو بردن براي بازديد از مناطق بمباران شده
و يك مدرسه كه در اثر بمباران به خرابه تبديل شده بود بهش نشون دادن. حاج آقا اونجا
رو كه ديد، گفت: باز هم خدا رو شكر كه خورده توي خرابه

—————————-

يه روز رضا شاه رفته بود براي بازديد از تيمارستان. در وقت
بازديد يكي از ديوانه‏ها شروع كرد به مسخره كردن او. رضا شاه عصباني شد و گفت:
مرتيكه من رضا شاهم! يه ديوونه اومد سراغش و گفت: غصه نخور، تو هم خوب مي‏شي. اوني
رو كه اون گوشه مي‏بيني وقتي اومد اينجا مي‏گفت من ناپلئون بناپارتم، الآن خوب شده،
تو هم خوب مي‏شي

—————————-

یه هواپیمای توپولوف با خلبان ایرانی داشت وارد ایران
میشد که دچار نقص فنی شد و موتور سمت راستش از کار افتاد. به برج مراقبت اطلاع داد.
برج مراقبت گفت هر طور شده باید هواپیما رو به فرودگاه برسونی همه چیز برای فرود
اضطراری آمادست. کمی بعد خلبان اطلاع داد که موتور دوم هم از کار افتاد مسئول برج
با متخصصان فنی و غیر فنی مشورت کرد. بعد به خلبان گفتند که هر چه ما گفتیم تو هم
تکرار کن: اشهد ان لااله الله اشهد ان

—————————-

علی جوان بود و زیاد هم
حرص پول میزد. روزی از یه فال بین پرسید: آیا من همیشه از بی پولی
نالان خواهم بود. اون به دستش نگاه کرد و گفت: نه جانم، فقط تاپنجاه سالگی. علی
خوشحال شد و پرسید: یعنی بعد از اون پولدار میشم .فال بین گفت: نه، به بی پولی عادت
میکنی…

—————————-

شخصی مي ميرد، مي رود آن دنيا. مي رسد به دروازه ي آخرت
مي بيند روي ديوار آخرت پراست از ساعت هاي
ديواري. ازنگهبان دروازه ي آخرت مي پرسد: داستان اين ساعت ها
چيست؟ نگهبان هم براي اش توضيح مي
دهدكه به تعداد آدم ها روي ديوار آخرت ساعت گذاشته
اند
وقتي آدم ها
دروغ مي گويند عقربه ي ساعت شان حركت مي كند. آن شخص از صاحب ساعتي مي پرسد كه عقربه
اش بي حركت ايستاده بود. نگهبان هم مي گويد صاحب آن ساعت مادر ترزا است كه دروغي به زبان نرانده
است
ساعت ديگري
راهم نشان اش مي دهد كه عقربه اش اندكي تكان خورده بودومي گويد ازآن آبراهام لينكلن
است كه چندتايي دروغ گفته بود. شخص مرده انگشت به دهان مي
پرسد: ساعت جرج بوش كدام است؟ نگهبان مي گويد: اونو خدا برده اتاق خودش به جاي پكه سقفي
ازش استفاده مي كنه

—————————-

زنداني سياسي پس از آزادي از زندان دچار مشكل رواني شد و
به روانپزشك مراجعه كرد. روانپزشك بعد از گوش دادن به حرف‏هاي او گفت: حالا ديگه
بايد تلاش كني محكم روبه ‏روي بدبختي‏ها بايستي و به اون‏ها بخندي. زنداني سياسي
گفت: دوست دارم، ولي مسئولان كشور ما اصلاً اهل شوخي نيستن

—————————-

قاضي: آقاي اكبر محمدزاده! شما را به جرم جاسوسي و اقدام
عليه امنيت كشور با تخفيف به ده سال زندان محكوم مي‏كنم. متهم: من اعتراض دارم
اولاً من اكبر محمدزاده نيستم، بلكه محمد اكبرزاده هستم، ثانياً جاسوسي نكردم و
عليه امنيت كشور هم اقدام نكردم. قاضي: به همين دليل هم بهت تخفيف دادم، اگر اكبر
محمدزاده بودي اعدامت مي‏كردم

—————————-

یک جوان

ميره خواستگاري، مادر و پدر دختره بهش جواب رد ميدن، ميگن
دختر ما داره درس ميخونه. جوان ميگه: اشکال نداره، من ميرم دو ساعت ديگه
برميگردم

—————————-

شخصی ميخواسته تو يك ادارة دولتي استخدام بشه، ميبرنش
گزينش. اونجا یه برادر ازش ميپرسه: شما وقتي ميخواين وارد مستراح بشید، با پاي راست
وارد ميشيد يا با پاي چپ؟! شخص جویای کار حیران ميشه،
ميگه: شما من را استخدام كنيد، من با سر وارد
ميشم

—————————-

یک سرباز رو ميفرستن جبهه، بعد از شش هفت ماه برميگرده، در
ميزنه، داداش كوچيكش با يك تپه ريش درو باز ميكنه! سربازه هول ميكنه، ميگه: چي
شده!؟ ننه مرده.. بابا مرده؟! داداشش هيچي نميگه، فقط يك نگاهِ معني داري بهش
ميندازه و ميره تو. سربازه، ميره تو ميبينه داداش بزرگش هم تا زير گردن ريش گذاشته!
بدبخت پاك اعصابش می ریزه به هم، ميگه: داداش جون، تورو خدا بگو چي شده؟! كي مرده؟!
داداشه هم يك نگاه به اون ميكنه و از اتاق ميره بيرون. سرباز بدبخت سراسيمه ميره تو
اتاق باباش، ميبينه ريش باباش رسيده تا دم نافش! دو دستي ميزنه تو سرش، ميگه:
بابا… بگو آخه چه بلايي سرمون اومده؟ ننه مرده؟! باباش ميگه: اي كاش ننت مرده
بود… كاش بابات مرده بود… پسر آخه اين ريش تراشو چرا
بردي؟

—————————-

حاج آفا ورم معده داشته، ميره دكتر، دكتره بهش ميگه: يك
رژيم بهت ميگم بايد رعايت كني. حاج آقا ميگه: چشم آقاي دكتر. دكتره ميگه: گوشت
نخور، غذاي پر چربي نخور، مشروب نخور، ترياك نكش، بالاي منبر هم نرو! حاج آقا ميگه:
ديگه واسه چي بالاي منبر نرم؟! دكتره ميگه: اونجا گه زيادي ميخوري، براي معده ا ت خوب
نيست

—————————-

گزارشگر كه در زمان طالبان اوضاع زنان در افغانستان رو ديده بود، بعد از رفتن
طالبان از اون كشور ديدن كرد و از تغييرات اجتماعي كه مي‏ديد شگفت زده شد. او قبلاً
ديده بود كه مردان جلوتر راه مي‏رفتند و زنان چند متر پشت سر اونها راه مي‏رفتند
در حالي كه مي‏ديد پس از جنگ زنان چند متر جلو‏تر از مردان راه مي‏رفتند. از يك نفر
دليل اين تغيير رو پرسيد. او گفت: علت اين است كه در مدت جنگ تمام كشور رو طالبان
مين‏گذاري كردند

—————————-

يه روز
حاج آقا شنيده بود كه بابي ساندز در ايرلند كشته شده. در اين مورد سخنراني كرد و
گفت: آقاي تاچر! بيرحم! براي چي اون باتري ساز كاسب بيچاره رو كشتي؟ يكي از پشت
پرده يواشكي بهش گفت: حاج آقا، تاچر كه مرد نيست. حاج آقا گفت: تازه، مي‏گن اين
تاچر خيلي هم نامرده

—————————-

يه روز
رضا شاه براي بازديد از تيمارستان به اونجا رفت.در هنگام بازديد يكي از ديوونه‏ها
شروع كرد به مسخره كردن او.رضا شاه عصباني شد و گفت: مرتيكه من رضا شاهم! يه ديوونه
اومد سراغش و گفت: غصه نخور، تو هم خوب مي‏شي. اوني رو كه اون گوشه مي‏بيني وقتي
اومد اينجا مي‏گفت من ناپلئون بناپارتم، الآن خوب شده، تو هم خوب
مي‏شي

—————————-

در سالهاي اول جنگ يك
روز تلويزيون خبر داد: سه نقطه قم بمباران شد. حاج آقا كه اين خبر رو شنيده
بود گفت: مگه مي‏شه، قم كه دو تا نقطه بيشتر نداره. و بعد از او هم آقاي اردبيلي
گفت: عجب حرفي مي‏زنند، گوم كي اصلن نوگطه
نداره

—————————-

لالا آقا در رشته تکواندو قهرمان اول بود. یکی از اصلی ترین سرگرمی او این بود که هر گاه
مگسی وز وز کنان پیدایش می شد، با یک ضربه دست، او را در هوا به دونیم می کرد و
دوستانش او را تشویق می کردند. پس از مدتی پدرش وی را زن داد و به مرور آنهمه تیزی
و چالاکی از میان رفت. روزی مگسی وز وز کنان پیدایش شد، او را با دست گرفت و خطاب
به او گفت: اگر دست از اذیت و آزار بر نداری، می گم بابام برای تو هم زن
بگیره

—————————-

کنگره
جهانی کیهان شناسی  در تهران برگزار شد. ابتدا نماینده روسیه اعلام کرد که: ما در
دهه آینده می خواهیم در سطح سیاره ونوس پیاده شده و دست به تحقیقات بزنیم
نمایندگان دیگر کشورها نیز پروژه های خود را جهت اکتشافات در سطح نپتون، زحل،
اورانوس و غیره معرفی کردند. نوبت به حجت الاسلام حسنی، نماینده ایران رسید که
پروژه ایران را معرفی کند. وی گفت: ما اصلا گصد داریم بریم سر اصل گضیه، و در سطح
خورشید دست به ایکتشاف بزنیم. از هر طرف دست ها بلند و سوال مطرح شد که مسئله حرارت
خورشید را چه گونه حل می کنید؟ آنجا که همه چیز ذوب می شود و نابود می شود. حاج آقا
جواب داد: په…اینکی کاری نداری….. ما روز که نمی ریم آنجا…….، شب می
ریم

—————————-

شخصی داشت خاطره تعريف ميكرد، ميگفت: ما سال چهل و
نه با دو نفر دعوا مان شد، ‌البته سال چهل و نه دو نفر خيلي بود

—————————-

راستي فهميدي ديشب خانه ما دزد آمد و الان دزده تو بيمارستانه؟ نه مگه
چطور شد؟ هيچي، زنم فكر كرد، كه دير اومدم خونه

—————————-

رئيس: خجالت نمي‌كشي تو اداره داري جدول حل مي‌كني؟ كارمند: چكار كنيم
قربان، اين سروصداي ماشينها كه نمي‌ذاره آدم بخوابه

—————————-

بازي استقلال و پيروزي بوده هرچي دنبال حکم یا نفری مي گردن پيدا نمي کنن. کشیش را
نفری یا حکم انتخاب می کنند. علي دايي يک شوت ميکنه از کنار دروازه گول ميره
خارج میدان.کشیش می گوید. گول است.مردم میگویند  اين که گول نشد
براي چي مي گوئی گول است؟ کشیش میگه چون
نیت اش گول بوده گول  قبو له

—————————-

جرج بوش مي ره بازديد يه مدرسه، سر کلاس مي شينه و مي گه: هر سوالي دارين بکنين. يکي
بلند مي شه و مي گه: سلام آقاي رييس جمهور،اسم من رابرته، من
سه تا سوال داشتم؟
۱- چه طور شد شما انتخابات رو باختيد و بعد برديد؟ ۲ – چرا
شما  بدون دليل به عراق حمله کردید؟
۳ – به نظر شما، بمب
اتمي هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟ جرج
بوش
تکوني رو صندليش مي خوره و تا مي آد جواب بده، زنگ
تفريح مي خوره. زنگ بعد يه پسر ديگه بلند
مي شه و مي گه: آقاي رييس جمهور، اسم
من جکه و من پنج تا سوال داشتم؟ ۱- چه طور شد شما انتخابات رو باختيد و بعد برديد؟
۲- چرا شما بدون دليل به عراق حمله کردید؟ ۳- به نظر شما، بمب
اتمي هيروشيما، بزرگترين عمل تروريستي تاريخ نبود؟ ۴- چرا زنگ تفريح ۲۰ دقيقه زودتر
به صدا در اومد؟ ۵- و سوال آخر؟ رابرت کو؟

—————————-

يه مرد با زنش سوار ماشين بودن و داشتن مي رفتن ماه عسل، يه خارجيه مي
آد و با ماشينش از کنارشون رد مي شه و مي گه: گود مورنينگ. مرده هم در جواب مي گه
مورنينگ گود. زنش ازش مي پرسه؟ تو به اون يارو خارجيه چي گفتي؟ مي گه: هيچ چي، اون
گفت: سلام عليکم، منم گفتم: عليکم السلام

—————————-

بر سر در
یکی از کلیساهای ایرلند این عبارت نوشته شده است: “بدترین دشمنان خویش را دوست
بدارید
و در مقابل آن کلیسا باشگاهی وجود دارد
که بالای در آن این عبارت به چشم می خورد: “بدترین دشمنان شما الکل است

—————————-

یه روز
گزارشگری از غضنفر پرسید: توی جنگ ایران و عراق معجزه ای اتفاق نیفتاد؟ غضنفر گفت
چرا ما ده تا سرباز بودیم که داشتیم راجع به موضوعی صحبت می کردیم که ناگهان صدای
بلندی آمد و هشت نفر از ما ناپدید شدند

—————————-

مدتي پس از مرگ استالين برژنف داشت در نشست عمومي حزب كمونيست عليه
سياستهاي استالين حرف مي‏زد.يك دفعه از انتهاي سالن صدايي گفت: اون موقع تو كجا
بودي كه جرأت نداشتي اين حرفا رو بزني؟
برژنف به طرف صدا برگشت و پرسيد: كي
بود؟
كسي جواب نداد
باز هم پرسيد: كي بود؟
باز هم كسي جرأت نكرد جواب
بده
برژنف گفت: اون موقع من همون جايي نشسته بودم كه تو الآن
نشستي

—————————-

حاج آقا به عنوان نماينده مملكت براي بازديد به فرانسه رفت و از موزه
لوور ديدن كرد. مديران موزه براي اثبات حسن نيت يك كفش براي او آوردن و به او دادن
و به او گفتن: ما كفش لويي شانزدهم رو به عنوان هديه به شما تقديم مي ‏كنيم.
حاج
آقا كفش رو پاش كرد و گفت: ولي اين كفش كمی تنگه، نمي‏شه كفش لويي هفدهم رو به من
بدين؟

—————————-

سه نفر به جزيره آدم‌خوارها رفتند. آدمخوارها آنها را گرفتند و در ديگ
آب جوش انداختند. كمی بعد در اولين ديگ را برداشتند ديدند اولی از ترس مرده. در ديگ
دومی را برداشتند ديدند از ترس بيهوش شده. در ديگ سوم را برداشتند، آخوندی كه توی
ديگ بود، در حالی كه بدنش را مالش می‌‌داد سئوال کرد: ببخشيد روشور
داريد؟

—————————-

عروس جوان گريه كنان مي گفت: من نميتوانم
اخلاق بد شوهرم را تحمل كنم. او آنقدر مرا عصباني و ناراحت كرده كه دارم لاغر مي
شوم

عمه اش از او پرسيد: پس چرا او را ترك نمي
كني؟

جواب داد: قصد اين كار
را دارم ولي منتظرم تا او وزن مرا تا 50  كيلو پايين بياورد

—————————-

يه روز خدا تصميم مي گيره به سه تا از بنده هاي خودش چيزي بده. يك
فرانسوي و يك آلماني و يك ایرانی رو انتخاب مي كنه و به
فرانسوي مي گه: چي در این دنيا مي خواي؟ فرانسوي مي گه: خدايا، من يه همسايه دارم
كه يه ويلاي بزرگ تو بندر مارسي داره، دلم مي خواد مثل اون ويلا رو تو مارسي داشته
باشم. خدا بهش يه ويلا مثل همون تو مارسي مي ده.
خدا از آلماني مي پرسه: تو چه
آرزويي داري؟ آلماني مي گه: خدايا! همسايه من يه بنز 600 مدل 2004 داره. خدا مي گه: مي خواي تو هم مثل اون بنز رو داشته باشي؟
آلماني ميگه آره و خدا يك بنز 600 مدل 2004 به اون مي ده. خدا
از ایرانیه مي پرسه: تو چه آرزويي تو دنيا داري؟ ایرانیه مي گه: خدايا همسايه ما يه مزرعه بزرگ تو نجف آباد داره كه
خيلي آباده. خدا مي گه: مي خواي يه مزرعه شبيه اون به تو بدم؟ ایرانیه مي گه: نه خداجون نمي خواد به من بدي، مال اونو ازش
بگير

—————————-

دزد مسلح جلوي مردي رو گرفت و اسلحه روي
پيشوني‌اش گذاشت و گفت: هر چي پول داري بده وگرنه مغزتو داغون مي‌كنم. مرد گفت: پول
نمي‌دهم. چون تو اين مملكت بدون مغز ميشه زندگي كرد، ولي بدون پول
نمي‌شه

—————————-

دكتر نظام وظيفه پسر لاغري را معاينه كرد و
در برگه نوشت: معاف، به دليل ضعف جسماني
پسر لاغر با خوشحالي گفت: آخ جون
فوري مي‏رم زن مي‏گيرم
دكتر نوشت: و همچنين ضعف عقلاني……

—————————-

از زنی پرسیدند: فرق تو با هوا چيه؟
ميگه
هيچي… فقط شوهر اون آدم بود، شوهر من آدم نيست!؟

—————————-

جمعی به دعای باران به صحرا رفتند و اطفال دبستان را نیز
با خود بردند. شخصی پرسید این طفلان را کجا می برید؟
گفتند برای دعا کردن که
باران ببارد، زیرا دعای اطفال مستجاب است
آن شخص گفت: اگر دعای اطفال مستجاب
بود، یک معلم در همه عالم زنده نماندی

—————————-

کشیشی وارد یکی از مجالس شد و روی نزدیک ترین صندلی لم داد. خانم
صاحبخانه پرسید: عالیجناب، یک فنجان چای برای شما بیاورم؟
کشیش قرقر کنان جواب
داد: چای نمی خواهم
قهوه چطور؟  قهوه هم نمی خواهم.
خانم صاحبخانه که زن
جهان دیده ای بود سر در گوشش گذاشت و آهسته پرسید: یک لیوان ویسکی با آب
چطور؟
کشیش با قیافه ای خندان جواب داد: متشکرم، آب نمی خواهم

—————————-

مرد عابدی مقداری گندم به آسیاب برد تا آرد کند، آسیابان گفت: امروز
وقت ندارم، برو فردا بیا. عابد گفت: من مردی با خدا و زاهدم، اگر گندم مرا آرد نکنی
و دلم بشکند، دعا خواهم کرد تا خدا آسیابت را خراب کند
آسیابان گفت: اگر راست
میگویی دعا کن تا خدا گندمت را آرد کند که محتاج من نباشی

—————————-

پدری پسرش را نصیحت می کرد که: پسر جان اگر از محله ای رد شدی و صدای
بزن و بکوب و مبارک باد شنیدی، فورا برو تو. عروسی است و یک شام خوب و مجانی گیرت
میاد. کسی هم نمی فهمد که تو غریبه ای. هر کس فکر می کند تو از اقوام طرف دیگری
اگر از محله ای رد شدی و صدای گریه و زاری شنیدی، برو تو. آنجا روضه
خوانی است و لااقل یک چای و سیگار مجانی گیرت می آید. شانس بیاری، نهار هم به تو می دهند
ولی اگر از جایی شنیدی چند نفر صدا می زنند یا علی…. یا علی… بیخود
داخل نشو و وقتت را تلف نکن. حتما چند نفر زور می زنند که یخچالی را از پله ها بالاببرند

—————————-

کشیشی برای بچه ها موعظه می کرد و راجع به پیدایش انسان و خلقت بشر
روایاتی می گفت. یکی از بچه ها که پدرش استاد علوم طبیعی بود و از پدرش در این باره
حرف هایی شنیده بود، از این اختلاف عقیده تعجب کرده، بلند شد و گفت
پدر مقدس
ولی بابای من می گوید که ما از نسل میمون هستیم.
کشیش اورا با اشاره دست وادار به نشستن کرد و جواب داد
پسر جان! امور خانوادگی شما به ما مربوط نیست