اشعاری که من می ستایم

by admin

اشعاری که من می ستایم

بازگشت 

پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت

سروده  محمد کاظم کاظمی شاعر افغان

شعری که پلاکارد  و شعار محمد باقر قالیباف کاندیدی یازدهم انتخابات ریاست جمهوری ایران  در سال ۱۳۹۲ انتخاب شده بود

Ma photo
poète écrivain et artiste

مؤخذ ِِ

سحر گاهان

مخصوص اوراق پراگنده محمد جلالی چیمه (مِ سحر ) است

April 2008

پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت

قسمت هایی از این شعر محمد کاظم کاظمی شاعر افغانستانی را چندسال پیش دیده بودم.ـ

به گمانم در یک مجموعه که باهمکاری دوست و هم سخن گرامی ام لطیف پدرام و دوست دیگرم خانم گیسو جهانگیری تنظیم شده بود.ـ

این متن برای یک نمایش شاعرانه تنظیم یافته و به زبان فرانسوی ترجمه شده بود تا در سالن یونسکو در پاریس و در حمایت و همبستگی با ملت افغانستان اجرا شود که شد ومن هم همراه با تعداد زیادی از هنرمندان ایرانی مقیم پاریس در آن شرکت داشتم.ـ

از آن زمان این شعر در خاطره و ذهن با من همراه بود تا این که امروز متن کامل آن را در نشریهء طنزآمیز ـ«اصغرآقا» که سالهاست به همت طنز نویس بزرگ معاصر ، دوست عزیزم هادی خرسندی ، منتشر می شود یافتم و بلافاصله کپی آن را روی این صفحات قرار دادم.ـ

این شعر از چند نظر برای ما ایرانی ها اهمیت دارد.ـ

نخست از این بابت اهمیت دارد که لشگر چند ین هزار نفری شاعران «مدرن و پست مدرن» مدعی ایرانی ببینند ودریابند که در این سی سال حتی یک شعرنسروده اند که اینگونه روان وگویا و سرشار از عاطفه و درد انسانی باشد و یک خط ننوشته اند که مثل این شعر بتواند روی همنوعان تأثیر بگذارد و دریادها بماند.ـ باشد تا به تأثیر از این حقیقت تلخ ، یا «شغل» را کنار بگذارند یا به حال روش و شیوه ای که در مکتب شاعری خود پیش گرفته اند، فکر اساسی بکنند…ـ

اهمیت دیگر این شعر برای ما ایرانی ها در این است که در جایی و گوشه ای از وجدان ملی خود به خاطر بسپاریم که در کشور ما ایران ، طی این سی سال اخیر بر هموطنان تاریخی و همکیشان و همدلان زبانی و فرهنگی ما یعنی با مردمی که از جور بیداد و جنگ و جهل و دنائت به خاک ما یعنی به گوشهء دیگری از سرزمین تاریخی خودشان پناه آورده بودند چها که نرفته است. و به یاد داشته باشیم که مدعیان حکومت بر ایران امروز که قرآن و خدا و دین را وسیلهء قتل و غارت و فساد و دنائت کرده اند چه نارواها که بر این مردم رنجدیده روا نداشته اند. این شعر روایتی ست ماندگار از میهمانکشی حاکمان ایران امروز یعنی حکومتی که ما مردم ایران امروز با او هم عصر بوده ایم.ـ

 نظر و نوشته :محمد جلالی چیمه شاعر و هنرمند ایرانی
 

محمدکاظم کاظمی شاعر محبوب افغانستان

kazim kazime

بازگشت

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم رفت‌

طلسم غربتم امشب شكسته خواهدشد

و سفره‌ای كه تهی ‌بود، بسته خواهدشد

و در حوالی شبهای عيد، همسايه‌!

صدای گريه نخواهی شنيد، همسايه‌!

همان غريبه كه قلك نداشت‌، خواهد رفت‌

و كودكی كه عروسك نداشت‌، خواهد رفت‌ 

www1  

منم تمام افق را به رنج گرديده‌،

منم كه هر كه مرا ديده‌، در گذر ديده‌

منم كه نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام ـ كه نبود ـ از گرسنگی پر بود

به هرچه آينه‌، تصويری از شكست من است‌

به سنگ‌ سنگ بناها، نشان دست من است‌

اگر به لطف و اگر قهر، می ‌شناسندم‌

تمام مردم اين شهر، می ‌شناسندم‌

من ايستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن ‌ملجم شد

return

طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد

و سفره‌ام كه تهی بود، بسته خواهد شد

غروب در نفس گرم جاده خواهم ‌رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم ‌رفت‌

return.3  

چگونه بازنگردم‌، كه سنگرم آنجاست‌

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌

چگونه باز نگردم كه مسجد و محراب‌

و تيغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود

قيام ‌بستن و الله اكبرم آنجاست‌

شكسته ‌بالی ‌ام اينجا شكست طاقت نيست‌

كرانه‌ای كه در آن خوب می ‌پرم‌، آنجاست‌

مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم‌

مگير خرده‌، كه آن پای ديگرم آنجاست‌

return.2

شكسته می ‌گذرم امشب از كنار شما

و شرمسارم از الطاف بی ‌شمار شما

من از سكوت شب سردتان خبر دارم‌

شهيد داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

تو هم به ‌سان من از يك ستاره سر ديدی

پدر نديدی و خاكستر پدر ديدی

تويی كه كوچهء غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

تو زخم ديدی اگر تازيانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌

return.101

اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌

و چند بتهء مستوجب درو هم داشت‌

اگرچه تلخ شد آرامش هميشهء تان‌

اگرچه كودك من سنگ زد به شيشهء تان‌

اگرچه متهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لايق سنگينی لحد بودم‌

دم سفر مپسنديد نااميد مرا

ولو دروغ‌، عزيزان‌! بحل كنيد مرا

تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم ‌رفت‌

پياده آمده‌ بودم‌، پياده خواهم ‌رفت‌

به اين امام قسم‌، چيز ديگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چيز ديگری نبرم‌

خدا زياد كند اجر دين و دنياتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

هميشه قلك فرزندهايتان پر باد

و نان دشمنتان ـ هر كه هست ـ آجر باد 

سروده  محمد کاظم کاظمی شاعر افغان

feroza

  خسته ام

tired3

حالم بد نيست غم کم می خورم  /   کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند    /  عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب   /   از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب

خنجری بر قلب بيمارم زدند   /   بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست   /  از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد   /   يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام   /    تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم   /   خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است  /     کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم   /     عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم   /    هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست        /    بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست   /     چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم س

طالعم شوم است باور می کنم

tired.99

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن     /   من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گويم که خاموشم مکن   /   من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش      /   من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است  /    گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش       /   دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود     /    قصه هايم را خريداری نبود

وای! رسم شهرتان بيداد بود   /    شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد      /   خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان     /  خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر، دل کس خون نشد  /    اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان     /     بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام    /   بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود   /    قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود  /   تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد    /   نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه

هيچ کس از حال ما پرسيد    /    نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه

هيچ کس اشکی برای ما نريخت /     هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست    /   حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم /گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت /يک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زياران چشم ياری داشتيم / خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

فاصله 4

Lina Rozbih Haidari

Lina Rozbih Haidari

Afghanista pepole

من افغانم”

 من نه تاجیکم نه پشتون، نی هزاره نه ز ترکم
نی ز ازبک، نه بلوچم نی ز ایماق سترگم

من به مذهب نی ز سنی، نی ز شیعه، نه ز سیکم
نی دورنگم، نی دروغم، نی فسادم، نی شریکم

نی شمالی، نی جنوبی، نه ز غربم، نه ز شرقم
نی ز کوی فتنه پیشان، نی پی تشویق فرقم

نی بفکر جنگ لفظم، نی بفکر تهمت و شر
نی زر اندوزم، نه نوکر، نی کلاه فتنه بر سر

خطه ام افغان ستانست، خاک ان از من سراسر
ما همه افغان و افغان سر بر سر با هم برابر

رود و دریایت خروشان، کوهسارت با جلالند
فصل هایت بی نظیر و مردمانت با کمالند

پاک بادا خطه من از کف شر و شرارت
مرده بادا هر که بردست صلح میهن را بغارت

خاک بادا بر دو چشمی کو ندارد تاب دیدن
دست مایان را چو زنجیر، متحد، با هم پریدن

مرگ بر خصمت همیشه، شاد زی بی درد ماتم
دور بادا از وجودت تکه های راکت و بم

سبز بادا، سبز بادا، نام تو بر جسم و جانم
زنده بادا، زنده بادا، کشورم، افغانستانم

نوشته: لینا روزبه حیدری

rail gul

Afghanistan

وطن

خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدم ها

چه شادی ها خورد بر هم چه بازی هاشود رسوا

یکی خندد ز آ بادی ، یکی گرید ز بر بادی

یکی از جان کند شادی ، یکی از دل کند غوغا

چه کاذب ها شود صادق،چه صادق ها شود کاذب

چه عابد ها شود فاسق، چه فاسق ها شود ملا

چه زشتی ها شود رنگین، چه تلخی ها شود شیرین

چه با لاها رود پاهین، چه سفلی ها شود علیا

عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد

وگر نه بر زمین افتد ز جیب محتسب مینا

شبی در کنج تنهایی میان گریه خوابم برد

به بزم قدسیان رفتم ولی در عالم رویا

درخشان محفلی دیدم چو بزم اختران روشن

محمد(ص) چو خورشیدی نشسته اندران بالا

روان انبیا با او، علی شیر خدا با او

تمام اؤلیا با او همه پاک و همه والا

ز خود رفتم در آن محفل تپیدم چو تن بسمل

کشیدم نالهء از دل زدم فریاد و واویلا

که ای فخر رسل احمد بیرون شد رنج ما از حد

دلم دیگر به تنگ آمد ز بازی های این دنیا

زند غم بر دلم نشتر ندارم صبر تا محشر

بگو با عادل داور بگو با خالق یکتا

چسان بینم که نمرودی بسوزاند خلیلی را

چسان بینم که فرعونی بپوشاند ید بیضا

چسان بینم که نامردی چراغ انجمن باشد

چسان بینم جوانمردی بماند بی کس و تنها

چسان بینم بد اندیشی کند تقلید درویشان

چسان بینم که ابلیسی بپوشاند خرقهء تقوا

چسان بینم که شهبازی به دام عنکبوت افتد

چسان بینم که خفاشی کند خورشید را اغوا

چسان بینم که نا پاکی فریبد پاکبازان را

چسان بینم که انسانی بخواند خوک را مولا

غریب و خانه ویرانم فدایت این تن و جانم

مبادا آنقدر ایمانم رود از کف درین سودا

چه شد تاثیر قرآنی چه شد رسم مسلمانی

کجا شد سورۀ یاسین کجا شد آیهء طه؟

به شکوه چون لبم واشد حکیم غزنه پیدا شد

بگفتا بسته کن دیگر دهان از شکوه بیجا

عروس حضرت قرأن نقاب آنگه بر اندازد

که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا

به این آلوده دامانی به این آشفته سامانی

مزن لاف مسلمانی مکن بیهوده این دعوا

مسلمان مال مسلم را به کام شعله نسپارد

مسلمان خون مسلم را نریزد در شب یلدا

برو خود را مسلمان کن پس از آن فکر قرأن کن

سفر در کشور جان کن که بینی جلوۀ معنا

سنایی رفت و پنهان شد مرا رؤیا پریشان شد

خیال از اوج پایان شد. فرو افتادم از بالا

نه محفل بود نه یاران نه غمخوارو کنهکاران

ز ابر دیده ام باران،فروبارید بی پروا

اطاقم نیمه روشن بود ، کتابی چند با من بود

گشودم گنج حافظ راکه یابم گوهر یکتا

یقنم شد که حالم را لسان الغیب می داند

که در تفسیر احوالم بگفت آن شاعر دانا 

 

الا یاایها الساقی ادر کاسا وناولها

که عشق آسان نمود ولی افتاد مشکلها

شب تاریک وبیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکساران ساحل ها

بگفتا حافظ اکنون کمی از حال میهن گوی

که ما در گوشهء غربت از او دوریم منزل ها

بگفتا خامه خون گرید گر آن احوال بنویسم

به طوفان مانده کشتی ها به آتش رفته حاصل ها

ز تیغ نا مسلمانان زسنگ نا جوانمردان

فتاده هر طرف سر، شکسته هر طرف دل ها

بگفتم چون کند مردم،بگفتا خود نمی دانی

جرس فریاد بر می دارد که بر بندید محمل ها

(رازق فانی)

gul babona

آن گرز آتشين

از پاي و پويه ماندم و تو مي دواني ام

اي چرخ كينه جو ، به كجا مي كشاني ام ؟

اينسو برد به صبحم و آن سو كشد به شب

بر بال بادهايم و برگ خزاني ام

من گنگ خوابديده و عالم تمام كر

جانم به لب رسيد ، ازين بي زباني ام

آواره را وطن نبود ، خانه اش مجو

غير از خدا كسي نشناسد نشاني ام

پيري خودش شكنجه كند بي گمان مرا

با درد و رنج و غصه سرآمد جواني ام

در هر قدم به شانه كشم بارِ مرگِ خود

با اين صليب سرخ ، مسيحاي ثاني ام

گل نيستم ، گياهم و بسيار هرزه ام

بيهوده مي كني به خدا باغباني ام

آن دانه ام كه سبز نگردم ، نه گل دهم

در شوره زار تلخ خدا مي فشاني ام

بيرون خانه هيج نداني كه كيستم

آيي اگر به ميكده ، آن دم بداني ام

اي آسمان كينه ور بي حيا ، بگو

تا كي به خاك غربت و غم مي نشاني ام ؟

مرگ و ديار دوزخ و آن گرز آتشين

صدبار بهتر است ازين زندگاني ام

محمد عاقل بيرنگ كوهدامني

 33