فکاهیات کاکا زنده دل : 2

by admin

فکاهیات کاکا زنده دل : 2

کوتاه کردن پاچه پطلون

جوانی یک روز پیش از عید برای خود یک پطلون خرید. وقتی پطلون را در خانه پوشید ، متوجه شد که به اندازه چهار ناخن دراز است. به عجله نزد مادرش رفت و گفت: مادر جان ! اینمی پطلونه نو خریدیم کمی دراز اس. از خیریت همی ره به اندازه چهار ناخون ( ناخن ) کوتاه کو.
مادرش گفت: جان مادر ! می بینی که مه خجور پخته میکنم. حالی دست هایم بند اس خی همو ره سری کود بند اویزان کو وختی از کار خلاص شدم بریت کوتاه می کنم.
جوان با خود فکر کرد که مبادا مادرش فراموش کند بنـاً نزد خواهر کلانش رفت و گفت: خوار جان ! اینمی پطلونه نو خریدیم یک چهار ناخون دراز اس همی ره از خیریت کوتاه کو.
خواهرش گفت: می بینی که از خاطر عید ده خانه تکانی مصروف هستم. خی همو ره سری کود بند اویزان کو وختی از خانه تکانی خلاص شدم بریت کوتاه میکنم.
خلاصه اگر پیش خانم برادرش رفت ، اگر پیش خواهر خوردش رفت هرکدام همان لحظه عذر خواستند و گفتند که: فعلاً مصروف هستم همو ره سر کود بند اویزان کو وختی از کار ها خلاص شدم حتماً کوتاه میکنم.
جوان بالاخره ناگزیر و ناچار پطلونش را به کودبند آویزان کرد تا یکی از آنها کوتاه نماید. مادرش که از پختن خجور خلاص شد پطلون پسرش به یادش آمد. پطلون را ازکود بند گرفت ، پس از آنکه به اندازه چهار ناخن قیچی کرد ، دهن پاچه های پطلون را بخیه کرد و دوباره به کود بند آویزان کرد. بعداً خواهر کلانش وقتی از خانه تکانی خلاص شد ، پطلون را از کودبند گرفت و به اندازه چهار ناخن کوتاه کرد. سپس کناره های پاچه های پطلون را بخیه کرد و به کود بند آویزان کرد. به همین ترتیب خانم برادرش و خواهر خوردش نیز هرکدام پس از ختم کار های شان پطلون را به اندازه چهار ناخن کوتاه و پس از بخیه کردن دوباره به کود بند آویزان کردند. فردایش یعنی صبح روز اول عید ، جوان وقتی از خواب بیدار شد ، برخلاف انتظار دفعتاً چشمش به کودبند افتاد که به عوض پطلونش یک نیکر آویزان است

ارسالی: کاکا زنده دل

سیب کندن از درخت

روزی از روزها یک دخترک دویده ، دویده آمد و یک دانه سیب را برای مادرش داد. مادرش پرسید: جان مادر ای سیبه از کجا کدی ؟
دخترک گفت: مه به درخت بالا شده بودم، از درخت کندم.
مادرش گفت: او دختر ! دگه به درخت بالا نشوی که نیکریت مالوم ( معلوم ) میشه. خوب نیس که کسی نیکریته ببینه.
چند روز بعد بازهم دخترک یکدانه سیب را برای مادرش آورد. مادرش با قهر گفت: تو بی حیا بازهم به درخت بالا شده بودی ؟ مگر مه به تو نگفته بودم که نیکریت مالوم میشه ؟
دخترک گفت: نی مادر جان ! امدفعه پیش ازی که به درخت بالا شوم نیکر خوده کشیده بودم

ارسالی: کاکا زنده دل

هوای زن گرفتن به سرش زده

مردی زودتر از هر روز دیگر از وظیفه برگشته ، به خانمش گفت: مه امروز یک دوست خوده بری نان شو ( شب ) بخانه دعوت کدیم !
خانمش با دست پاچگی گفت: چرا ای کاره کدی؟ چند روز اس که خانه ره جارو ( جاروب ) نکدیم ، ببین چقدر تیت و پرک و گد و ود اس. دو روز اس که ظرف ها ناششته ( ناشسته ) مانده. دو هفته اس که کالا شویی نکدیم. لباسهای ششتگی هموطور بی اتو مانده. هیچ چیزی بری خوردن ده یخچال نداریم. حالی مه زودتر ده کدام کارم برسم ؟
مرد گفت: میفامم ! میفامم ! پروا نداره هیچ فرق نمیکنه !
خانمش با عصبانیت گفت: چطور پروا نداره ؟ چطور فرق نمیکنه ؟ وختی میفامیدی خی چرا دعوت کدی ؟
مرد گفت: فکر کدم بهتر اس بیایه از نزدیک ببینه. چراکه ده ای روز ها هوای زن گرفتن به سرش زده

ارسالی: کاکا زنده دل

یخ موجود است

معلم به یکی از شاگردانش گفت: از یک موجود نام ببر ؟
شاگرد گفت: يخ!
معلم گفت: يخ خو موجود نيس ؟!
شاگرد گفت: چرا نيس ؟! آخه ده تمام بازار ، ده همه دوکان ها نوشته اس ، يخ موجود است

ارسالی: کاکا زنده دل

دریور بس

یک بس مسافر بری در یک سرک سر پایینی روان بود و مردی هم به دنبالش می دوید.
رهگذری برایش گفت: فکر نمی کنم که گیر کده بتانی.
مرد درحالیکه هنوزهم می دوید با نگرانی گفت: دعا کو که گیرش کنم چراکه مه خودم دریور بس هستم

ارسالی: کاکا زنده دل

بی برقی

هموطنان عزیز ما  در این شب و روز بی برقی حتماً از چهار نفر بیشتر یاد میکنند ، پدر و مادر ادیسن و خواهر و مادر وزیر آب و برق

ارسالی: کاکا زنده دل

آب و برق

معلمی به یکی از شاگردانش گفت: با آب و برق و خاک یک جمله بساز.
شاگرد گفت: خاک بر سر ما که نه آب داریم و نه برق

ارسالی: کاکا زنده دل

ارسالی: کاکا زنده دل

کمک به زلزله زده گان

از یکنفر سرمایه دار پرسیدند: برای زلزله زدگان چی کمک کردی ؟
گفت: متاسفانه دستم خالی بود ، انشا الله ده زلزله بعدی جبران می کنم

ارسالی: کاکا زنده دل

کار و سگرت کشیدن

اولی گفت: داکتر بریم گفته بود که دیگه ده وخت کار کدن سگرت نکشم.
دومی گفت: خوب شد. خی حالی حتماً سگرت نمی کشی ؟
اولی گفت: نی و الله ! حالی دیگه کار نمیکنم

ارسالی: کاکا زنده دل

ظرفیت نهایی لفت

فتح وقتی داخل لفت شد دید که در تابلویی نوشته شده ظرفیت نهایی دوازده نفر. با خود گفت: اینه بخیر حالی یازده نفر دیگه ره از کجا پیدا کنم ؟

ارسالی: کاکا زنده دل

خبر فوت پدر

به یکنفر گفتند: پدریت فوت کده.
گفت: نی دروغ میگین ! حتماً کدام اتفاقی افتاده ، شما از مه پنهان میکنین

ارسالی: کاکا زنده دل

وزن کردن مجانی

روزی خانمی به یک مغازه داخل شد و میخواست که خود را وزن کند. روی ترازو ایستاد شد و 50 سنت انداخت مگر دید که وزنش بسیار زیاد است. جمپر خود را کشید و دوباره 50 سنت انداخت اما بازهم دید که وزنش بسیار زیاد است. به همین ترتیب آهسته ، آهسته جاکت و بوت های خود را کشید و هر بار 50 سنت می انداخت و وزن میکرد. مگر بازهم می دید که وزنش را زیاد نشان میدهد. چون دیگر پول خورد نداشت نوت ده دالری را به مالک مغازه داد که به پول خورد تبدیل کند.
مغازه دار که یک آدم چشم چران و هوسباز بود ، گفت: نخیر خانم ! از اينجه به بعد وزن کدن مجانی اس

ارسالی: کاکا زنده دل

موبایل

اولی پرسید: ای موبايله از کجا خریدی ؟
دومی گفت: نخریدیم. مه يک دوست دختر دارم. يک روز به خانه ما آمده بود. پیش چشم هایم لخت و برهنه شد و گفت مه از تو هستم و هر چی دارم از تو اس. مام همی موبايلیشه گرفتم

ارسالی: کاکا زنده دل

دشنام به تکسی ران

یک اطرافی وقتی از تکسی پیاده میشد ، دروازه را به شدت محکم کرد و گفت: بر پدر خودیت لعنت.
دریور یک چیغ زد و با قهر گفت: او بیادر ! چرا دو میزنی مه خو تره چیزی نگفتیم.
مرد اطرافی گفت: اگه تا حالی چیزی نگفتی باز مه که رفتم خو حتماً دو می زنی

ارسالی: کاکا زنده دل

تمرین آواز خوانی

پسر جوانی که تازه به آواز خوانی شروع کرده بود نزد پدرش رفت و پرسید: پدر جان ! چرا هر وخت که مه تمرین آواز خوانی میکنم شما به بالکن ایستاد میشین ؟
پدرش گفت: بچیم ! مه بخاطر حفظ حیثیت و آبروی خود ای کاره میکنم. چراکه اگه همسایه ها ده وخت آواز خوانی تو ، مره ده بالکن نه بینن ، شاید فکر کنن که مه تره لت و کوب میکنم و تو چیغ میزنی

ارسالی: کاکا زنده دل

باور کردن اطرافی

یک اطرافی از یک رهگذر پرسید: بیادر جان ساعت چند بجه اس ؟
رهگذر گفت: 6 بجه شام .
اطرافی با قهر گفت: ای چی حال اس ؟ کم اس که دیوانه شوم. از صبح تا حالی از هر کسی که پرسان میکنم ، هرکس هر رقم می گه. نمی فامم که گپ کی ره باور کنم

ارسالی: کاکا زنده دل

دستور داکتر

یک اطرافی نزد داکتر رفته بود. داکتر پس از معاینه گفت: شما خیلی ضعیف شدین باید یک مدت کله پاچه و کباب جگر بخورین.
اطرافی گفت: داکتر صاحب ! ایناره پیش از غذا بخورم یا بعد از غذا ؟

ارسالی: کاکا زنده دل

حدس و گمان

روزی دو نفر داکتر در کنار یک جاده قدم میزدند. دفعتاً متوجه شدند که مردی در مقابل شان چاک ، چاک راه میرود.
اولی گفت: نمیفامم که ای بیادر چی تکلیف داره و چرا چاک ، چاک  راه میره ؟
دومی گفت: شاید چره شده باشه.
اولی گفت: نی ! مه فکر میکنم که شاید از بابت کدام کسر یا کجی استخوان باشه.
بالاخره هردوی شان نزدیک مرد رفتند و ضمن بیان حدس و گمان خود ، برایش گفتند: حالی خودیت علت اصلی و مشکل خوده بگو تا که بدانیم حدس کدام ما درست اس ؟
مرد بیچاره با حالت زار گفت: بیادرا ! هم حدس شما غلط و اشتباه بوده و هم حدس خودم. مه حدس زده بودم که باد اس. مگر وختی زور زدم ، تنبان خوده چتل کدم

ارسالی: کاکا زنده دل

رفتن به جنت

اولی : پرچمی جنت موره ؟
دومی :‌ اری موره .
اولی : خلقی جنت موره ؟
دومی :‌ نيم شی موره نيمشی نموره .
اولی : مجاهید جنت موره ؟
دومی : کل شی خو نموره یگان تایشی اگه بوره چیزی گوفته نمیتانوم .
اولی : خی طالیب جنت موره ؟
دومی : نه جنت خو طويله نيه

ارسالی: کاکا زنده دل

ماشا الله

یک پیرمرد اطرافی در لب دریا با آواز بلند صدا میکرد: ماشا الله ! ماشا الله ! ماشا الله !
رهگذری پرسید: کاکا جان خیریت خو اس ؟ چرا ایقدر ماشا الله ، ماشا الله میگین ؟
پیرمرد گفت: سـیل کو که بچیم نام خدا چی نفسی داره. یک ساعت اس که ده زیر او ( آب ) رفته تا هنوز سر خوده بیرون نکده

ارسالی: کاکا زنده دل

شناخت فتح

روزی از روزها فرید دوستش فتح را در بازار دید. به عجله نزدیک رفت و باهم سلام وعلیکی و رو بوسی کردند.
فتح گفت: والله آفرین به فکر و هوشیت. تو چطور بعد از 25 سال مره شناختی ؟
فرید لبخندی زد و گفت: قیافه و قواریت خو نظر به سابق کمی تغیر کده مگر مه تره از روی کرتی سرمه ای و پطلون فولادیت  شناختم

ارسالی: کاکا زنده دل

برق گرفتگی

روزی یک جوان اطرافی را برق گرفته بود. درحالیکه چشمانش از حدقه برآمده بود ، دست و پا میزد و تلاش داشت تا هرچه زودتر دستانش را از سیم برق رها کند. مادرش که تازه از این حادثه باخبر شده بود ، بالای پسرش چیغ زد و گفت: بچیم ! جان مادر ! هوش کو ایلا نکنی ، همی بود که بابیته کشت

ارسالی: کاکا زنده دل

امتحان اخذ لایسنس

پولیس ترافیک از جوانی که بخاطر اخذ لایسنس درایوری امتحان راننده گی را سپری میکرد ، پرسید: اگه یک نفر ده حال عبور از سرک باشه آیا تو هارن میکنی ، اشاره میتی و یا کدام عمل دیگه ره انجام میتی ؟
جوان گفت: نخیر مه برف پاکه چالان میکنم.
پولیس ترافیک با تعجب پرسید: چرا برف پاک ؟ ای کار چی معنی داره ؟
جوان گفت: یعنی که یا ایطرف برو و یا او طرف

ارسالی: کاکا زنده دل

آیینه های قدیمی

یک پیرزن درحالیکه چهره خود را در آیینه نگاه میکرد ، گفت: خاک ده ای آیینه های بدل شوه. آیینه دیگه همو آیینه های قدیم که روی آدمه مثل کلچه ماه نشان میداد

ارسالی: کاکا زنده دل

خشتک پطلون

دختری درحالیکه مصروف دوختن خشتک پطلون برادرش بود با اعصاب خرابی زیاد چیغ زد و برایش گفت: اگه ما دخترها و زنها نمی بودیم همی خشتک شما مرد ها ره کی می دوخت ؟
برادرش گفت: اگه شما زنها نمی بودین ما مرد ها اصلاً به تنبان پوشیدن و پطلون پوشیدن ضرورت نداشتیم

ارسالی: کاکا زنده دل

فتح و استفاده از غرفه تیلفون

مردی میخواست برای دوستش تیلفون کند. درست همان لحظه ای که پشت دروازه غرفه تیلفون رسید ، فتح از داخل خارج شد. مرد پرسید: چطور اس کار میته ؟
فتح گفت: آه ! کار میته مگر افتاوه نداره

ارسالی: کاکا زنده دل

سفر با هلیکوپتر

یک اطرافی اولين بار بود که توسط هلیکوپتر به کابل سـفر میکرد. وقتی هلیکوپتر از بالای کوه های سالنگ میگذشت از نفر سمت چپش پرسید: بیادر خودیت گرمی کدی ؟
گفت: نی.
سپس از نفر سمت راستش پرسید: بیادر خودیت گرمی کدی ؟
او هم گفت: نی.
بعد درحالیکه به بال های چرخشی هلیکوپتر اشاره میکرد خطاب به پیلوت گفت: بیادر جان ! ما از خنک میلرزیم از خیریت همو بادپکه سقفی ره گل کو

ارسالی: کاکا زنده دل

بالا رفتن از نور چراغ

دیوانه اولی از دومی پرسید: اگه چراغ دستی ره روشن کنم ، تو از نوریش بالا رفته میتانی ؟
دیوانه دومی گفت: فکر کدی مه ديوانه هستم ؟  دلیت اس وختی بالا رفتم باز تو چراغ دستی ره گل کنی که مه ده پايين بی افتم ؟

ارسالی: کاکا زنده دل

کم هیر ــ بیا اینجه

معلمی از شاگردش پرسید: بیا اینجه به انگلیسی چی می شه ؟
شاگرد گفت: کم هیر.
معلم بازهم پرسید: خی برو اونجه به انگلیسی چی می شه ؟
شاگرد مکثی کرد و گفت: خودم اونجه میروم باد ازو میگم کم هیر

ارسالی: کاکا زنده دل

انتخاب لباس مطابق به مو های شوهر

خانمی به خواهرخوانده اش گفت: مه و سه خواهرم به محفل عروسی یکی از دوسـتان ما دعـوت شـدیم. منتها ده ( در ) کارت دعوت تاکیـد کدن که ده او شـو ( شب ) خانمها باید مطابق به نوعیت و رنگ مو های شوهر شان لباس بپوشن. مه خو از خاطریکه شوهرم مو های دراز و سیاه داره پیرن ( پیراهن ) ماکسی سیاه خوده می پوشم. نجلا از خاطریکه مو های شوهرش ماش و برنج یا فولادی اس جاکت دامن فولادی خوده می پوشه. فرشته از خاطریکه مو های بعضی قسمت های سر شوهرش ریخته و کم موی داره جاکت دامن جالی گلشن خوده می پوشه. مگر وای بحال لیلا ! بیچاره حیران مانده که چی کنه و چی بپوشه ، چراکه شوهرش کل اس و هیچ موی نداره

ارسالی: کاکا زنده دل