فکاهیات کاکا زنده دل: 1

by admin

فکاهیات کاکا زنده دل: 1

پتره گر

یک اطرافی که برای خریداری به شهر کابل آمده بود ، علاوه بر بعضی ضروریات یک دانه چاینک چینی بسیار قشنگ و زیبا نیز خریداری کرده بود. در راه برگشت در نزدیکی های قریه شان یک پتره گر را دید که قریه را ترک میگوید. به بسیار عجله پتره گر را توقف داد. سپس چاینک را قیل کرده به زمین زد و تکه های آنرا برداشت و گفت: بگیر بیادر همی چاینکه پتره کو!
پتره گر با تعجب پرسید: چرا چاینک جور و تیار ره شکستاندی ؟
اطرافی گفت: باز دگه وخت اگر بشکنه ده قریه ما پتره گر پیدا نمیشه

ارسالی: کاکا زنده دل

بکسک پیسه

یک نفر به بسیار وارخطایی بار ، بار جیب هایش را می پالید. خانمش پرسید: او مردکه چرا ایقدر نگران و پریشان هستی ؟ چی ره می پالی ؟
شوهرش گفت: او زن کم اس دیوانه شوم.
خانمش پرسید: چرا چی گپ اس ؟
شوهرش گفت: باش تو که امروز پیسه معاشه ده بکسک خود مانده بودم مگر بکسکه گم کدیم. هرچی جیب های خوده می پالم پیدا نمیشه.
خانمش پرسید: همه جیب هایته پالیدی ؟
شوهرش گفت: آه .
خانمش پرسید: جیب بغلی ره چطور ؟
شوهرش گفت: نی تا هنوز ندیدیم.
خانمش گفت: خو ببین میشه ده همونجه باشه.
شوهرش گفت: بیخی میترسم.
خانمش با تعجب پرسید: چرا ؟
شوهرش گفت: آخه اگه ده اونجه هم نباشه زاره ( زهره ) ترق میشم

ارسالی: کاکا زنده دل

عیادت از مریض

یک پیرمرد مهاجر افغانستانی در یکی از کشور های عربی زنده گی میکرد. پس از مدتی بنابر مریضی شدیدی که عاید حالش گردیده بود در بستر بیماری بسر می برد. یکی از شیخ های عرب که در همسایه گی وی زنده گی میکرد ، به عیادتش رفت. پس از سلام و علیکی به زبان عربی پرسید: حالا بهتر شدی ؟
پیرمرد گفت: نی بابا ! نه تنها حالم بهتر نشده بلکه روز بروز بدتر میشه.
شیخ عرب به فکر اینکه پیرمرد میگوید بلی حالا کمی بهتر شده ام ، گفت: ماشا الله ، ماشا الله !
پیرمرد با قهر گفت: تو چی ماشا الله ، ماشا الله میگی. حالم بسیار خراب اس. ای مرض بالاخره مره خواهد کشت.
اینبار شیخ عرب به فکر اینکه پیرمرد میگوید به همین زودی ها کاملاً صحت یاب میشود ، در جواب گفت: انشا الله ، انشا الله !

ارسالی: کاکا زنده دل

قربانی

یکعده مردم در روز عید قربان برای ادای نماز عید به مسجد رفته بودند. وقتی نماز عید تمام شد ، هنوز مردم با یکدیگر بغل کشی میکردند و عید را تبریکی میدادند ، دفعتاً یک نفر که کارد تیز و بران بدست داشت به دهن دروازه مسجد آمد و با آواز بلند گفت: یک چند نفر مومن و مسلمان بیرون بیایه که کار دارم.
همه با تعجب بطرفش نگاه میکردند تا اینکه یکی از نماز گذاران همرایش بیرون رفت. این مرد که چندین گوسفند را برای قربانی کردن آورده بود، یکی از گوسفندان را حلال نمود و قسمتی از گوشت آنرا برایش تسلیم کرد. بار دوم درحالیکه لباسش هایش کمی خون آلود شده بود و از کاردش قطره ، قطره خون میچکید بازهم به دهن دروازه مسجد آمد و گفت: او بیادرا ! پیشتر گفتم که یک چند نفر تان بیرون بیائین که مه کار دارم.
نماز گزاران با دیدن لباس خون آلود و کارد خون چکانش به فکر اینکه حتماً نفر اولی را کشته و حالا برای کشتن یگان نفر دیگر آمده است ، همه از ترس در جای خود میخکوب شده بودند.
مرد یک بار دیگر با آواز بلند چیغ زده ، گفت : او بیادرا ! چرا ایطور لـُق ، لـُق سیل میکنین ؟  مگر ده بین شما کسی مسلمان نیس ؟
چند لحظه در تمام مسجد سکوت مطلق حکمفرما بود تا اینکه یکی از حاضرین صـدا کرد: اینه بیادر خودی ملا امام مسـجد یک آدم بسـیار نیک و مسـلمان خوب اس.
ملا که زیاد ترسیده بود از مسلمانی اش منکر شد و با وارخطایی گفت: بد نکو بدبخت. تو رذیل بی شرف چرا دروغ میگی ؟ مه مسلمان نیستم ، خودیت مسلمان هستی

ارسالی: کاکا زنده دل

افتادن ملا نصرالدین

ملا نصرالدین در یکی از شب های گرم تابستان به بام خانه اش خوابیده بود. نیمه شب به مجردیکه خود را از یک پهلو به پهلوی دیگر دور داد از سر بام به روی کوچه افتاد. همسایه ها که از سر و صدای ملا از خواب بیدار شده بودند همه به بسیار عجله به کوچه آمدند. یکی از همسایه ها پرسید: ملا صاحب چه گپ شده خیریت خو اس ؟
ملا در جواب گفت: والله بیادر راستشه بگویم مام همی لحظه رسیدیم هیچ نمیفامم که چی گپ شده

ارسالی: کاکا زنده دل

فرار جنایتکار

یک جنایتکار وقتی متوجه شد که پولیس در تعقیبش است ، به بسیار عجله به داخل یک کودکستان رفت و در بین کودکان به غذا خوردن مصروف شد. پولیس پس از جستجوی زیاد بالاخره جنایتکار را پیدا کرده ، گفت: اینجه چی میکنی ؟ بیا به حوزه بریم.
جنایتکار به لهجه کودکانه گفت: مه په په می خورم.
پولیس گفت: په پی خوده بخو که مه تره ده بوف جا جا می برم

ارسالی: کاکا زنده دل

جواب کنایه

روزی دوتا پیرزن در راه روان بودند. بالاخره در جایی رسیدند که از اثر جمع شدن آب باران یک قسمت راه بند شده بود. پیرزن اولی جرأت کرد و با یک خیز ، آهسته از بالای دند اوی ( دند آب ) عبور کرد. پیرزن دومی بمجردیکه خیز زد ناگهان بادی به خطا رفت و غرت گوز زد. پیرزن اولی به کنایه گفت: خو دیگه خوار جان پیری و زهیری.
پیرزن دومی درحالیکه با این کنایه اعصابش بکلی خراب شده بود ، گفت: نی بابا ! چرا پیری و زهیری ؟ هنوز از صد گلم یک گلم نشگفته. مه از اول از خوردی همیطور گوزوک بودم

ارسالی: کاکا زنده دل

ارسال تیلگرام از سفر حج

یک نفر که در طول عمرش بسیار خسیس و مُمسک بود بالاخره در سن پیری به حج بیت الله شریف رفت. پس از تکمیل و ادای مراسم حج که در آن وقت حاجی هم شده بود ، خواست که با ارسال یک تیلگرام از ادای موفقانه مراسم حج و تاریخ برگشتش به کشور ، به فامیلش اطلاع بدهد.
ابتدا کاغذی را برداشت و متن تیلگرام را چنین نوشت:
اینجانب حاجی برکت الله که جهت ادای مراسم حج بیت الله شریف رهسپار مکه معظمه شده بودم ، پس از آنکه تمامی احکام و فرایض حج را بطور کامل و موفقانه مو به مو انجام داده و اجرا کرده ام ، انشا الله روز اول ماه جاری در اولین پرواز جانب کشور عزیز ما افغانستان حرکت مینمایم.
پس از تحریر متن تیلگرام با خود فکر کرده ، گفت: ایخو و الله بسیار طولانی شد. هیچ امکان نداره مه باید از خاطری هر کلمه ، ای تیلگرام یکعالم پیسه بتم. بیا که یک ذره خلص بسازم.
دوباره قلم را برداشت و به خلص سازی متن تیلگرام و حذف کاری بعضی کلمات پرداخت. در اول با خود گفت: نوشتن اینجانب هیچ لازم نیس بی ازو میفامن که مه خودم ای تیلگرامه روان کدیم. نوشتن حاجی هم هیچ لازم نیس چراکه همه میفامن حالی شکر حاجی شدیم. نوشتن برکت الله هم بسیار طولانی اس باید خلص تر نوشته کنم تنها برکت کفایت میکنه. نوشتن ایقدر جمله دور به دراز که جهت ادای مراسم حج بیت الله شریف رهسپار مکه معظمه شده بودم هم لازم نیس مالومدار وختی مه از پیش شان خدا حافظی کدم همگی شان فامیدن که مه بخاطر ادای مراسم حج بیت الله شریف رهسپار مکه معظمه شدیم. فکر میکنم جمله ای پس از آنکه تمامی احکام و فرایض حج را بطور کامل و موفقانه مو به مو انجام داده و اجرا کرده ام هم بسیار دور به دراز اس. بی ازو همگی میفامن که یک آدم که به حج کدن میایه مالومـدار باید تمـامی احـکام و فرایض حج را مو بمو انجام بته. دیگه حاجت به ایقدر تشریحات نیس. انشا الله روز اول ماه جاری ، نی ای هم ضرور نیس. از یکطرف تاریخ پروازها چندان اطمینانی و نمازی نیس. از طرف دیگه حالی چرا یکعالم مصرف کنن و کلگی مردمه تا میدان هوایی سرگردان بسازن. باز بری همگی شان باید نان چاشت تهیه کنن. نی نی یکعالم خرچ داره. در اولین پرواز جانب کشور عزیزما افغانستان ، نی ای هم اضافه گی اس کلگی میفامن که مه دوباره ده ملک و وطن خود میایم. حرکت مینمایم ، مالومدار حرکت می نمایم. حالی مینمایمش چی لازم ؟
بالاخره متن نهایی تیلگرام مخابره و ارسال شده به کشور چنین بود: برکت حرکت

ارسالی: کاکا زنده دل

بینی خوده پاک کو

یک جوان اطرافی که تازه موتر خریده بود ، نامزدش را به چکر می برد. در طول راه نامزدش پرسید: آیا همرای یکدست دریوری کده میتانی ؟
جوان اطرافی با غرور گفت: آه چرا نی ؟ تام ( تو هم ) عجب گفا میزنی اینه سیل کو.
دختر با شادمانی گفت: بسیار خوب ، بسیار خوب ! خی حالی همرای دست بیکاریت بینی خوده پاک کو که بیخی کشال شده ، کم اس که دلم بد شوه

ارسالی: کاکا زنده دل

چرسی

روزی پولیس چند نفر چرسی را که در گوشه ای پارک لم داده بودند به حوزه امنیتی برده بود. یکی از آنها پس از آنکه به هوش آمد ، پرسید: مامور شایب شرا ما ره ده اینژه آوردین ؟
مامور پولیس گفت: بخاطری چرس کشیدن.
چرسی با درک اشتباه آمیز از گفتار پولیس ، گفت: بیشک پدرا ! ژوانی سره خی در بتی بخیر که دود کنیم !

ارسالی: کاکا زنده دل

خرید روزنامه

مدیر شعبه پیاده دفتر را فرستاد تا از بازار یک روزنامه بیاورد. پیاده وقتی برگشت یک پارچه سنگ کوچک به دستش بود. مدیر شعبه با تعجب گفت: مه تره گفته بودم که روزنامه بیار. تو چرا ای سنگه آوردی ؟
پیاده گفت: مدیر صاحیب ! مه خو بیسواد هستم. مه پیسه ره بریش دادم ، گفتم یک روزنامه بتی. او غرفه والا گفت از اونجه همو سرینگیشه بگیر. ده سر ازونا  تنا همی سنگ بود

ارسالی: کاکا زنده دل

شراب

میگویند روزی چند نفر از جوانان به میله رفته بودند. همه مصروف کباب خوردن و شراب نوشیدن بودند که یک پیرمرد رهگذر از آنجا میگذشت. جوانان وی را به کباب خوردن دعوت کردند. پیرمرد پس از خوردن کباب ، به علت تشنگی زیاد تقاضا کرد تا از نوشابه ای که خود شان می نوشیدند هم برایش بدهند. وقتی سرش کمی گرم شد بازهم تقاضای نوشابه کرد. یکی از آنها گفت: کاکا جان ! ای شراب اس شراب !
پیرمرد گفت: بچیم نامیشه نگیر بریز هرچی باداباد

ارسالی: کاکا زنده دل

نیکر

روزی از روزها مدیر شعبه بسیار نا آرام به نظر میرسید. چند نفر از خانمها و دختران شعبه با هم تبصره نمودند و بالاخره یکی از آنها علت پریشانی و نگرانی مدیر را جویا شد.
مدیر گفت: طاقتم بکلی طاق شده مه منتظر هستم کی چهار بجه میشه که زودتر به خانه برسم و نیکر خانم خوده بکشم.
خانمها و دختران یکی به طرف دیگر شان با تعجب نگاه کردند و بازهم یکی از آنها درحالیکه از شرم گونه هایش سرخ شده بود ، گفت: مدیر صاحب ! خیر اس دردی تانه به قراری بخورین. آیا لازم اس که پیش ما سیاه سر ها ایطور گپ ها ره بزنین ؟
مدیر گفت: خواهش میکنم ، خواهش میکنم شما موضوع ره بکلی غلط درک کدین. گپ از ای قرار اس که امروز صبح وختی طرف دفتر می آمدم چون همه نیکر هایم کثیف بود مجبور شدم که نیکر خانم خوده بپوشم. مگر از خاطریکه بسیار تنگ اس مره بسیار به عذاب ساخته و به همی سبب از صبح تا حالی بسیار ناراحت و نا آرام هستم و انتظار دارم که هرچه زودتر به خانه برسم و نیکر خانم خوده کشیده از خودیمه بپوشم

ارسالی: کاکا زنده دل

موتر فلکس واگون

روزی یکی از مقامات بلند پایه دولت برای پسر جوانش یک موتر فلکس واگون نوع ( بقه ای ) خریده بود. پسرش که به تازه گی ها آنهم برویت شناخت و واسطه پدرش لایسنس گرفته بود ، سر جلو موتر قرار گرفت و به طرف خانه حرکت کردند. در طول راه دفعتاً موتر شان خراب شد. پسر بمجردیکه بانت موتر را بلند کرد ، پدرش او را زیر لت و کوب گرفت و گفت: او احمق ماشین موتره ده کجا انداختی ؟
در همین وقت یک راننده تکسی که از آنجا عبور میکرد ، موترش را توقف داد و پرسید: کاکا جان ! چی گپ اس چرا ای بچه ره میزنی ؟
مرد گفت: باش تو که ماشینه ده کدام جای انداخته ؟
راننده تکسی از سمت عقب موتر فلکس واگون سرپوش ماشین را بلند کرده ، گفت: اینه سیل کو ماشین ای رقم موترها ده پشت سر شان اس.
مرد پس از آنکه ماشین موتر را دید بازهم پسرش را زیر لت و کوب گرفت و گفت: او دیوانه خی چرا تا اینجه تو موتره ریورس ( به عقب ) آوردی ؟

ارسالی: کاکا زنده دل

مهمانی رفتن به خانه خسر

روزی پسر جوانی بخانه نامزدش به مهمانی رفته بود. پس از صرف نان چاشت با خسر و خشویش مصروف صحبت بود که ناگهان درد شدیدی را در ناحیه شکمش احساس کرد و لحظه به لحظه فشار باد اذیتش میکرد. چون حوصله اش بسر رسیده بود و دیگر تحمل نمیتوانست ناگزیر خسر بره خرد سالش را سر زانویش نشاند و به فکر اینکه کسی متوجه نمیشود و یا گمان میکنند که تقصیر خسر بره اش است ، آهسته ، آهسته یکی …  دو …  سه … باد شکمش را رها کرد و خود را سبک و راحت ساخت. پس از آنکه بوی زننده و متعفن آن تمام فضای اتاق را فرا گرفته بود ، خشویش دست پسر خرد سالش را گرفت و با قهر و غضب گفت: بیا بچیم به بهانه تو حالی کم اس که جواب چای خوده هم ده همینجه ایلا کنه

ارسالی: کاکا زنده دل

فتح و دوست دوره مکتبش 

جوانی سوار بر موتر در اشاره ترافیکی منتظر بود که دفعتاً چشمش به یکی از دوستان دوره مکتبش افتاد. هرچه صدا کرد: فتح ! فتح !
مگر فتح بنابر ازدحام و سروصدای زیاد متوجه نشد. بالاخره با آواز بلند چیغ زده ، گفت: او ماکیان ! چطور هستی ؟!
فتح که همان لحظه متوجه دوستش شده بود ، با لحن مغرورانه ای گفت: لالایت ماکیان نیس. مه خراس هستم خراس !
جوان گفت: برو بچیم ! هرچی هستی بازهم مرغ هستی دیگه ، مرغ

ارسالی: کاکا زنده دل

سن و سال خانمها

دوتا پیرزن در مجلسی با همدیگر صحبت میکردند. اولی با لکنت زبان پرسید: خوار جان چند ساله هستی ؟
دومی گفت: باشم يگان ۴۰ ــ ۵۰ ، تو خودیت چند ساله هستی ؟
اولی گفت: مام باشم يگان ۵۰ ــ ۵۵ !
در همین وقت متباقی خانم های حاضر در مجلس که حرف های این دو پیرزن را گوش می کردند ، وغ وغ کنان به گریه افتادند. پیرزن ها با تعجب پرسیدند: چی گپ اس ؟ چرا گریه میکنین ؟
یکی از خانم های جوان در جواب گفت: خاله جان ! وقتی یکی شما ۴۰ ــ ۵۰ و دگیتان ۵۰ ــ ۵۵ باشین خی ما دیگه نو تولد شدیم

ارسالی: کاکا زنده دل

رفته معلم شده

دو نفر اطرافی بعد از چندین سال همدیگر خود را دیدند. اولی پرسید: بچه هایت حالی کلان شدن چی کار میکنن ؟
دومی گفت: والله بچه کلانم خو ندافی میکنه خوب ساتیش ( ساعت اش ) تیر اس. دومیش کیسه مالی و دلاکی میکنه کار ازیام خوب چوک اس. لاکن همو سومیشه خدا شرمانده خوب دستش ده دول ( دهل ) زدن میگشت مگر رفته معلم شده !!!

ارسالی: کاکا زنده دل

سفر کاکو به کابل

یک بس مسافر بری آماده حرکت به طرف کابل بود. یک کاکو به عجله خود را به دریور رسانده ، پرسید: بیادر جان ! تا کابل چند می بری ؟
دریور گفت: تا کابل 1000 اوغانی.
کاکو پرسید: اگه بی چوکی و ایستاده بروم چند می بری ؟
دریور گفت: 500 اوغانی.
کاکو پرسید: خی ده سری جنگله چند می بری ؟
دریور گفت: 250 اوغانی .
کاکو گفت: نی مه اوکدر پیسه ندارم. خی اگه از پشت سرویس بدوم بریت چند بتم ؟
دریور به شوخی گفت: 50 اوغانی .
کاکو گفت: بیخی صحیح اس. برو بخیر حرکت کو.
بالاخره وقتی سرویس به منطقه کوته سنگی رسید کاکو هرچه صدا کرد و دستک ، دستک زد دریور متوجه نشد. تا اینکه بالاخره به منطقه سینمای پامیر توقف کرد. دریور بمجردیکه از سرویس پایین شد کاکو همرایش به جنگ شده ، گفت: والله اگه خو بریت یک کران بتم. مه میخاســتم که ده کوته سـنگی پیاده شوم مگر هرچی سریت صدا کدم ، او دستک زدم تو دیوانه سرویسه ایستاد نکدی

ارسالی: کاکا زنده دل