من از خـــــدا خواستم … خـــدا گفت: نه

by admin

من از خـــــدا خواستم … خـــدا گفت: نه

من از خــــــدا خواستم

  

من از خــداخواستم که پليدي هاي مرا بزدايد

خــداگفت : نه!
 آنها براي اين در تو نيستند که من آنها را بزدايم . بلکه آنها براي اين در تو هستند که تو در برابرشان پايداري کني

من از خــداخواستم که بدنم را کامل سازد

خــداگفت : نه!
 روح تو کامل است . بدن تو موقتي است

من از خــداخواستم به من شکيبائي دهد

خــداگفت : نه

شکيبائي بر اثر سختي ها به دست مي آيد.
شکيبائي دادني نيست بلکه به دست آوردني است

من از خــداخواستم تا به من خوشبختي دهد

خــداگفت : نه

من به تو برکت مي دهم

خوشبختي به خودت بستگي دارد

من از خــداخواستم تا از درد ها

آزادم سازد

خــداگفت : نه!
 درد و رنج تو را از اين جهان دور کرده و به من نزديک تر مي سازد

من از خــداخواستم تا روحم را رشد دهد

خــداگفت : نه!
 تو خودت بايد رشد کني ولي من تو را مي پيرايم تا ميوه دهي

من از خــداخواستم به من چيزهائي دهد تا از زندگي خوشم بيايد

خــداگفت : نه

من به تو زندگي مي بخشم تا تو از همۀ آن چيزها لذت ببري

من از خــداخواستم تا به من کمک کند تا ديگران را همانطور که او دوست دارد ، دوست داشته باشم 

خــدا گفت : … سرانجام مطلب را گرفتي

امــروز روز ِ تو خواهد بود

آن را هدر نده

باشد که خـــداوند تو را برکت دهد

داوري نکن تا داوري نشوي ؛

آنچه را رخ مي دهد درک کن و بدان که برکت خواهي يافت

“محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد”