داستان های کوتاه وپند آموز

معنای دوم عشق

by admin

معنای دوم عشق روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی...

گروه 99

by admin

گروه 99 پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛اما خود نیز علت را نمی دانست روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد،...

خدایا، چگونه زیستن را به من بیاموز…

by admin

خدایا، چگونه زیستن را به من بیاموز… دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و...

آرش کمانگیر

by admin

آرش کمانگیر   تیرگان یکی از چهار عید بزرگ باستانی ایرانیان است که روز نیایش برای آب میباشد. و در چنین روزی است که آرش کمانگیر تیر خود را از فراز البرز بسوی توران پرتاب میکند و مرز از...

شجاع و شهید

by admin

شجاع و شهید      جنگ بود! صدای بی سیم ناگهان قطع شد ! یکی از سربازان به محض این که فهمید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ و...

هفت کلید، حکایت پروانه ها و شمع

by admin

هفت کلید، حکایت پروانه ها و شمع   تاریک شبی بود، پروانه ها گرد هم جمع شدند; خواستند شمعی به میان جمع آورند که تابشش بر تاریکی چیره شود و از پرتوش ظلمت گریزان گردد; همگان گفتند باید یکی...

داستان این نیز بگذرد

by admin

داستان این نیز بگذرد   بزرگی در عالم خواب دید که کسی به او می‌گوید: فردا به فلان حمام برو وکار روزانه حمامی را از نزدیک نظاره کن. دو شب این خواب را دید و توجه نکرد ولی فردای...

خاخام

by admin

خاخام      خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت ، همه مسحور گفته هایش می شدند . همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد ....

داستان الاغ و زنبور

by admin

داستان الاغ و زنبور   در چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند. روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود. از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گلهای...

به عشق مادرم

by admin

به عشق مادرم      چند سال پیش یک بار وقتی زیر باران گیر ماندم و خیس (تر)  به داخل خانه آمدم برادرم گفت: چرا چتر نبردی؟ خواهرم گفت: باید صبر میکردی باران تمام می شد بعد می آمدی پدرم که خیلی...

Page 3 of 1312345»