داستان های کوتاه وپند آموز

تفاوت بهشتیان و جهنمیان

by admin

تفاوت بهشتیان و جهنمیان   روزی یک مردِ روحانی با خداوند مناجات می کرد: “خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟”  خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها...

کارهای بزرگ با قدم های کوچک آغاز می گردند

by admin

    کارهای بزرگ با قدم های کوچک آغاز می گردند  در یکی از سواحل دور افتاده مکزیک، ماهیگیری در حال راندن قایق خود به سوی ساحل بود. همانطور که چشم به ساحل داشت، مردی را دید که مدام...

حقیقت گویی

by admin

حقیقت گویی   حاکمی از برخی شهرها بازدید می كرد و هنگام دیدار از محله ما فرمود: شكایت‌ها ی تان را صادقانه و آشكارا بازگویید و از هیچ كس نترسید، كه زمانه ترس و هراس گذشته است! دوست من ـ...

عظمت مادر ( داستان جالب از تیمور لنگ سنگدل )ه

by admin

عظمت مادر ( داستان جالب از تیمور لنگ سنگدل)ه انگار ماکسیم گورکی مادرش را خیلی دوست داشته؛چون سه داستان در مورد مادر دارد.یکی اش که رومان بلنده و دو  دیگرداستان کوتاه هستند.موضوع هر سه  این داستانها با همدیگر فرق دارد.داستان...

زندگی از نگاه اسکندرمقدونی

by admin

زندگی از نگاه اسکندرمقدونی مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند. ولی با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با اینکه خبر آمدن او در شهر...

استیو جابز و مرگ

by admin

استیو جابز و مرگ     من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوري زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این...

لبخندی که زندگی ام را نجات داد

by admin

  لبخندی که زندگی ام را نجات داد بسیاری از مردم كتاب “شاهزاده كوچولو ” اثر اگزوپری ” را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد  قبل از شروع...

من می خواهم به خانه بازگردم

by admin

من می خواهم به خانه بازگردم داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.  سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با...

میبینی اگر جلو زبا ن ات را بگیری خیلی چیزها حل می شوند

by admin

میبینی اگر جلو زبا ن ات را بگیری خیلی چیزها حل می شوند   زنی با سر و صورت کبود و زخمی  نزد  دا کتر میرود داکتر می پرسد: چه اتفاقی افتاده؟ خانم در جواب میگوید: دا کتر، دیگر نمی دانم...

بخــت بيــدار

by admin

بخــت بيــدار روزي روزگاري نه در زمان هاي دور، در همين حوالي مردي زندگي مي كرد كه هميشه از زندگي خود گله مند بود و ادعا ميكرد “بخت با من يار نيست” و تا وقتي بخت من خواب است...

Page 2 of 131234»